خاطرات کثیف یک استاد(قسمت اول: پایان نامه های دانشجویی)

تاریخ انتشار: شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۸ | ۰۱:۴۳ ق.ظ
خاطرات کثیف یک استاد(قسمت اول: پایان نامه های دانشجویی) 📝 دکترعباس عاشوری نژاد ; خاطرات کثیف یک استاد(قسمت اول: پایان نامه های دانشجویی) صبح یکی از روزهای زمستانی سال ۱۳۹۰ بود، در هوایی به شدت ابری، پیرمردی باریک اندام،  با  کت و شلواری قهوه ای، اتو کشیده،  کفش واکس زده، عصایی در دست و عینکی ذره بینی بر چشم، سرفه کنان به اتاق من […]

📝 دکترعباس عاشوری نژاد ;

خاطرات کثیف یک استاد(قسمت اول: پایان نامه های دانشجویی)

صبح یکی از روزهای زمستانی سال ۱۳۹۰ بود، در هوایی به شدت ابری، پیرمردی باریک اندام،  با  کت و شلواری قهوه ای، اتو کشیده،  کفش واکس زده، عصایی در دست و عینکی ذره بینی بر چشم، سرفه کنان به اتاق من آمد. در آن زمان،  رییس دانشکده ی تحصیلات تکمیلی بودم. او را دعوت به نشستن و پذیرایی، کردم، به آرامی نشست و اندکی بعد گفت: من  برای مطمئن شدن از محل اسکان نوه ی دختری ام به دانشگاه شما آمده ام. سپس قهوه ی گرمی که برایش ریخته بودم، نوشید و سینه اش را صاف کرد و ضمن تشکر ادامه داد: همچنین حامل سلام  و پیام تجدید ارادت، از سوی یکی از دوستان نویسنده شما هستم. با شنیدن نام دوست قدیمی ام، بسیار خوشحال شدم و از حال و احوالش پرسیدم. گفت: شکر خدا خوب است و در خلوتی گزیده،  در حال تکمیل تحقیقاتش در باره ی روانشناسی مثنوی معنوی است و بعد از این حرف ها در باره ی وضعیت دوستم، ادامه داد که مرا همچنین  از طریق اینترنت می شناسد و گاهگاهی به سایت من سر می زند و می داند که یکی از نویسندگان ثابت هفته نامه «پیغام» هستم و در حوزه های مرتبط با انسان شناسی، یادداشت و مقاله می نویسم. سپس تقاضا نمود که یکی از خاطرات او را، چاپ کنم، با کمال میل پذیرفتم و اینک این خاطره را با هم می خوانیم:

«خلاصه بگویم: مدرک دکتری ام را از  دانشگاه «وستکاپ» در حومه ی شهر«لندن» گرفتم. به محض ورودم به ایران، به دلیل این که در آن موقع، دانشگاه های ایران  در رقابت  منفی برای رشد کمی بودند،  بی هیچ سنجش و مصاحبه ی علمی، با عنوان «عضو هیات علمی» استخدام شدم. در باره ی دانشگاه محل تحصیلم، باید بگویم که اگر چه در امور علمی بسیار سهل انگار بود و معیارش، شهریه ای بود که از دانشجویان دریافت می کرد و به طور ضمنی حتا اجازه می داد که پایان نامه ها یمان را از موسسه های وابسته به دانشگاه تهیه کنیم، با وجود این، شرایط تحقیق و علم آموزی برای علاقه مندان، آماده بود. من هم اگر چه در نهایت، با پرداخت هزینه، مدرکم را از طریق یکی از آن موسسات تهیه کردم ولی چون،  به رشته ی تحصیلی ام علاقه داشتم،  مطالعات زیادی می کردم و از وجود یکی دو استاد با سواد هم که داشتیم،  نهایت استفاده را بردم و  در مجموع توانستم به هنگام فارغ التحصیلی، حامل اطلاعات خوبی باشم. علاوه بر این، در اوایل استخدامم ، به مطالعه، تحقیق  و تدریس هم علاقه داشتم و اطلاعاتم برای دانشجویانم، تازگی داشت از سوی دیگر، چون دانشگاه های ایران در آن زمان ها، به سختی در مقطع دکتری دانشجو می پذیرفتند و سخت تر هم مدرک می دادند، بنابراین، مدرک دکتری من برای آن ها بسیار جذاب بود. به این دلایل، در آن زمان، دانشجویان به من ابراز علاقه می کردند. اما به تدریج ، به دلایل متعدد و از جمله بالا بودن هزینه ی زندگی، توقعات زیاد همسرم، فقدان سیستم نظارت و ارزیابی از استادان و…  یواش یواش،  انگیزه ام را برای مطالعه و تحقیق از دست دادم. در ابتدا، پژوهش و سپس مطالعاتم  به سرعت کاهش یافت؛  بعد هم به طور کلی هر دو را  کنار گذاشتم و فقط با سرمایه های قبلی و خاطرات گذشته،  کلاس را اداره می کردم. فعلا از خاطرات کلاس هایم می گذرم. این خاطرات را در زمانی دیگر، به طور مفصل شرح خواهم داد. به هر حال این شد که به تدریج ، از جایگاه استادی و بعد، انسانی ام،  فاصله گرفتم  و کم کم به دنیایی وارد شدم که بی شباهت به دنیای حیوانات نبود؛ یعنی فقط به معاشم فکر می کردم. بعد، از این مرحله هم گذشتم و کارهایی انجام  دادم که  گویی معجونی شده بودم از خصلت های حیوانات پست و درنده ای چون: روباه ، لاشخور و کفتار.

 

روند این واقعه ی غم انگیز چنین بود که  بعد از مدتی، کتاب و کلاس و دانشجو و در مجموع  کل دانشگاه، برایم در حکم ابزاری درآمد برای کسب درآمد و افاده  بیشتر. البته در طی این مدت، فول تایم  می دویدم، از این دانشگاه به آن دانشگاه و از این شهر به آن شهر. به یاد می آورم، در طول بعضی ترم ها، حدود ۷۰ ساعت در هفته تدریس داشتم. خلاصه تبدیل شده بودم به یک کاسب پرکار تمام عیار. البته در تمام این مدت، سعی می کردم  که کلاس کار را همچنان بالا نگهدارم.  برای این کار، سعی می کردم،  از ابزارهایی که تحت اختیار داشتم نهایت استفاده را ببرم. مهم ترین این ابزارها،  تسلطم بر زبان انگلیسی و داشتن عنوان دکتری بود. به یاد می آورم که در کلاس های درس و سمینارها و جشنواره های دانشجویی و حتا جلسات استادان،  به هر دلیل و بهانه ای، از واژه ها و اصلاحات انگلیسی استفاده  می کردم و می کوشیدم با بیان خاطره ای اغراق آمیز از دوران زندگی و تحصیلاتم در خارج کشور، تسلطم بر زبان انگلیسی و به خصوص داشتن مدرک دکتری را به رخ دیگران بکشانم. این شیوه، تا مدت زیادی، خیلی موثر بود. در این راه، هر چقدر بیشتر، احساس حقارت را در چشمان دانشجویان و همکارانم مشاهده می کردم،  بیشتر احساس موفقیت می کردم. ولی این وضعیت خیلی ادامه نیافت و بعدها  که ، شرایط حضور و ادامه ی تحصیل برای برخی از همکارانم در خارج کشور راحت تر شد و بسیاری از آن ها توانستند فضای خارج را تجربه کنند، حنایم،  کم کم، پیش استادان، رنگ باخت چون آن ها متوجه شدند که دانشگاه های خارج کشور، فقط محدود به دانشگاه های بزرگ و خوش نامی چون «هاروارد»، «سوربن»،  «کمبریج» و «آکسفورد»  نمی شود و در حاشیه بسیاری از شهرهای اروپایی و امریکایی، دانشگاه هایی وجود دارد که مثلا، دانشگاه «تقی آباد کتول» در مقابل آن جا، قطب علمی، به حساب می آید . با این حال، این شیوه، همچنان در میان دانشجویانم تا زمان بازنشستگی ، جواب داد.

من، امروز، در شرایطی این خاطرات را می نویسم که بازنشسته شده ام و در وضعیت بسیار اسفناکی، روزگار را می گذرانم چون علاوه بر این که دچار چند نوع بیماری عجیب و غریب جسمی شده ام، دچار چندین نوع بیماری روحی، روانی هم هستم، پزشکان معالجم ریشه اغلب بیمارهای جسمی و همه ی بیماری های روانی ام را عذاب وجدان متاثر از خاطرات ویرانگر دوران خدمتم، تشخیص داده اند. آن ها توصیه کرده اند باید بکوشم که از طریق فکر کردن به موضوعات دیگر و در صورت امکان یادآوری خدمات صادقانه ام، از عذاب  وجدانم  بکاهم  ولی حقیقتا، سرمایه های شرافتمندانه ام بسیار ناچیز است  و عملا بهبودی قابل توجهی به دست نیاورده ام.

یکی از خاطراتی که تقریبا مثل بختک، شبانه روز به جان من افتاده است و ظاهرا هم پایانی ندارد، خاطرات پایان نامه های دانشجویی است. آن خاطرات تلخ چنان بر ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه من مستولی شده است و همچون خوره ای، روزی  هزار بار، روح و جسم مرا در خواب و بیداری ، می خورد که گویی  سرنوشتی به مراتب بدتر از ضحاک پیدا کرده ام  یعنی احساس می کنم، گله ای از مارهای سمی و زخمی، هریک به نمایندگی از یکی از دانشجویان مظلوم، بر مغز و جانم،  خیمه زده اند،  و از این بدتر، این که امیدم را برای بهبودی به کلی از دست داده ام. هر چقدر هم که به حق، می کوشم تا از طریق یادآوری این واقعیت که بسیاری از دانشجویان، ارزش علم و دانش را نمی دانستند و فقط برای کسب مدرک و یا وقت گذرانی آمده بودند، باز هم از عذاب وجدانم کم نمی شود که نمی شود؛ چون فورا به خاطر می آورم که بعضی از آن ها واقعا، برای دانستن و اندیشیدن آمده بودند.

و اما انگیزه من در نوشتن این خاطرات رنج آور این است که سال ها پیش در یکی از کتاب های روانشناسی خواندم که انسان می تواند از طریق بازگویی رنج هایش، از شدت آن ها بکاهد. بنابراین، من امروز،  پاره ای از آن خاطرات آزار دهنده را بازگو می کنم تا شاید، در این نا امیدی،  مرهمی هر چند کوچک باشد بر زخم های عمیق من. به خاطر می آورم که در آن روزها، به دلیل پول قابل توجهی که برای راهنمایی پایان نامه ها  می دادند، به حیله ها و ترفندها مختلف سعی می کردم که عنوان راهنمایی دانشجویان  را بگیرم. یکی از این ترفندها، متهم کردن همکارانم  به بی سوادی بود. البته این را هم بگویم که برخی از همکارانم واقعا کم سواد بودند و به خوبی خبر داشتم که حتا مدرکشان را هم با هزار دوز و کلک از دانشگاه هایی بدتر ازدانشگاه محل تحصیل من، خریده یا گرفته بودند. حتا یکی از همکارانم تا همین اواخر، دست نوشته هایی در کیفش داشت و به هر کس و ناکسی هم نشانش می داد و مدعی بود که این ها، رساله ی دکتری همکار دیگری است و می گفت: این آقا روزی از سر بدبختی و درماندگی به من پناه آورد و  من  هم او را به دانشگاه فلان کشور فرستادم و چون سواد نوشتن پایان نامه را هم نداشت، پایان نامه او را خودم نوشتم، این هم دستنوشته های رساله اش. حالا دری به تخته خورده است و مدیر گروه شده و مرا به بی سوادی متهم می کند و به من درس نمی دهد. البته راست و دروغ این مدعا را من هرگز متوجه نشدم ولی خودش هم در بی سوادی نه تنها دست کمی از من نداشت بلکه خدا وکیلی بی سوادتر از من بود.  از این مدل همکارانم که بگذرم، واقعا بعضی از آن ها  باسواد و با شرافت بودند و مدرکشان را هم از دانشگاه آبرومندی گرفته بودند و در آن روزگار سخت، به حقیقت، چراغ راه دانشجویان و آبروی دانشگاه بودند و توانستند دانشجویانی را تربیت کنند که برخی از آن ها نویسندگان بزرگ و خوشنامی شدند و یا هم اکنون مدیران شایسته ای هستند. ولی منافع من اقتضا می کرد  که همه را، چه در خفا و چه در آشکار، تحقیر و تخریب کنم نتیجه آن کارها این شده است که امروز  به هر شکل و شمایلی که نامی از آن ها می شنوم، تمام وجودم را درد فرا می گیرد و پیوسته، رنجی بر رنج هایم افزوده می شود.

یکی از این ترفندهای دیگرم این بود که در جلسه دفاعیه می کوشیدم تا به هرقیمتی که شده برای دانشجویانم  نمره کامل بگیرم و از این طریق دانشجویان دیگر ، راغب شوند پایان نامه را با من بگیرند. این بود که در انتخاب استاد داور نهایت دقت را می کردم تا خدای ناکرده آبروریزی پیش نیاید و سمبل کاری ما آشکار نشود. اغلب اوقات همه چیز طبق برنامه پیش می رفت و هیچ مشکلی در کار نبود ولی بعضی وقت ها که در محاسبه ام اشتباه می کردم و داور جدیدی را دعوت می نمودم و یا مدیر گروه یا دانشجو، داوری را تحمیل می کرد که اتفاقا، با سواد بود و اهل معامله نبود، برای این که به هر قیمت، نمره کامل را برای دانشجو بگیرم مجبور می شدم  که در مقابل استاد داور،  به انواع  دروغ ها متوسل شوم یا  از  آبرویم هزینه کنم یا تملقش را بگویم یا  التماسش کنم یا حتا او را تهدید نمایم.

قابل توجه است که در آن روزها، در دانشگاه ما،  با وجود این که معاون و مدیر پژوهشی افرادی کاملا علمی بودند، ولی از خوشوقتی ما، ساختاری حاکم بود که نمایندگان آن ها فقط می توانستند بر روند شکلی جلسات دفاعیه نظارت داشته باشند. مثلا فرم ها را می آوردند یا نظارت می کردند تا استادان راهنما، مشاور و داور حضور داشته باشند و کارهایی از این قبیل انجام می دادند. اما از نظر محتوایی همه چیز تحت کنترل خودمان بود، به خصوص این که مدیر گروه  هم خودمانی تر از خودمان بود، یعنی هم بسیار گرفتار بود و استادالاساتید  سمبل کاری بود. به این دلیل ،  فرصت و جرات نظارت بر ما نداشت. او حتا به درستی نمی فهمید که چه درس هایی را برای خودش در طول ترم گرفته است. با این اوصاف جلسات دفاعیه واقعا، جلسات معامله بود یعنی اغلب ما حتا در جایگاه استاد راهنما، گاه، پایان نامه ها را هم  تورق نمی کردیم، تا چه رسد به مشاوره دادن و نقد  رساله در مقام داوری. بعضی وقت ها، برای این که خیلی آبرو ریزی نشود رساله را توی جلسه ، تند تند ورق می زدیم و چند  غلط املایی و یا دستوری می گرفتیم تا  آش خیلی شور نشود.

طبق قاعده ی ما، روند جلسه دفاعیه،  این طور بود که مثلا ، اگر من،  راهنما بودم، در ابتدا از دانشجو و زحماتش تعریف و تمجید می کردم و بعد می گفتم چون این پایان نامه را،  چندین بار خوانده ایم،  سعی کنید در حدود ۲۰ دقیقه گزارشی کلی از آن ارایه نمایید.  بعد، دانشجوی بدبخت و بی چاره نیز بر اساس آنچه در صفحه ی تقدیر و تشکر و مقدمه نوشته بود، از ما با عناوین پرطمطراق و متملقانه ای چون حضرت استاد و دانشمند معظم و از این حرف ها،  تعریف و تمجید  می کرد و می گفت از راهنمایی های عالمانه و زحمات شبانه روزی استادان راهنما و مشاور در جهت هر چه پربارتر شدن  رساله، بسیار سپاسگزار است و چون امروز زبان و کلام از تقدیر و تشکر عاجز است، امید دارد که روزی بتواند این همه زحمات و راهنمایی ها شبانه روزی را جبران کند. بعد از این،  من از زحمات فراوان استاد مشاور پایان نامه ندیده، در جهت هر چه غنی تر شدن رساله تقدیر فراوان می کردم  و استاد مشاور نیز از راهنمایی های ارزنده و بی نظیر من تشکر می کرد . بعد، من از قبول زحمت استاد محترم داور تقدیر فراوان می کردم  و منتظر بودم که او بعد از نوش جان کردن چند قوطی آب انگور،  نان گرمی را که قبلا به او قرض داده بودم، در جلساتی که او سمت  استاد راهنما را داشت،  به من پس دهد و نمره کامل را عنایت فرماید و از زحمات طاقت فرسای من، استاد مشاور و دانشجو بسیار تشکر کند. بعد، از این، از دانشجویان می خواستیم جلسه را ترک کنند تا ما در باره ی نمره، شور کنیم. در این زمان چند شوخی با هم می کردیم و تا آن جا که امکان داشت بقیه ی شیرینی ها، میوه ها و آب میوه ها را می خوردیم . نمره ارزیابی هم که از قبل پر کرده بودیم.  بعد، دانشجویان را به داخل جلسه دعوت می کردیم و صورتجلسه ی قابل انتظار همگان را قرائت می کردیم و کف می زدیم و تبریک مجدد می گفتیم و بچه ها، گاه کیک های جشن فارغ التحصیلی می آوردند و عکس های یادگاری می گرفتیم و کف زنان و شادی کنان جلسه را به پایان می بردیم.

در حال حاضر همه ی ناراحتی من فقط وضعیت فعلی ام نیست بلکه به خاطر می آورم که  روزی یکی از استادان فرهیخته ی دانشگاه که پاسدار حقیقی علم و انسانیت بود، در یکی سخنرانی هایش  به نقل از کتاب «من و استاد و عشق » گفت: معلم بر ابدیت اثر می گذارد. او در آن زمان در این باره سخن فرسایی ها کرد، سخنانی مهم که تا  مدتی طولانی ذهن و وجدان مرا درگیر کرد اما چون مایه ی عذاب وجدانم بود و از طرفی دیگر حرص و طمعی فراوان  بر روح من چیره بود،  مدتی بعد، سخنانش را از خاطر راندم و امروز که بازنشسته شده ام به طور عجیب و غریبی بسیاری از آن سخنان و حتا نام کتاب و هر سخنی که بتواند خاطرات آزار دهنده ی مرا به جان من بیندازد به خاطر می آورم. به هر حال به خاطر می آورم که او گفت که دانشجویان ما بیش از آن چه از گفته های ما تاثیر می پذیرند، از رفتارهای ما تاثیر می پذیرند و ما هر چقدر که پنهان کاری کنیم،  بالاخره آن ها، دور یا زود، حقیقت را تشخیص می دهند، گروهی از اینان ما را تا ابدیت لعنت خواهند کرد و ما را به عنوان نماد زشتی خواهند شناخت و به دیگران و دیگران نیز به دیگران خواهند گفت و گروهی نیز که اصل و اساس درست نداشته باشند از ما تاثیر خواهند پذیرفت و رفتار و منش ما را سرمشق خود قرار خواهند داد و بعد، به اشکال مختلف به دیگران منتقل خواهند کرد و این روند همین طور ادامه خواهد یافت و بنابراین ما چه بخواهیم چه نخواهیم، بر ابدیت تاثیر می گذاریم. اگر نیکی کرده باشیم تا ابدالآباد نیکی ما، جریان می یابد و  صوابش به ما می رسد و اگر بدی کرده باشیم تا ابدالآباد، بدی ما جریان می یابد و نفرین خواهیم شد. در همین راستا به خاطر می آورم روزی «سه راه آذری» ایستاده بودم و یکی از دانشجویان بسیار خوبم که اتفاقا راهنمای رساله اش بودم از مقابل من عبور کرد. چون احساس کردم  مرا ندیده، صدایش کردم، باز هم به راهش ادامه داد. بلندتر صدایش کردم رویش را برگرداند و برگشت. سلام کرد و جوابش را دادم. چهره اش گرفته بود گفتم: مرا به خاطر می آوری گفت حتما. گفتم چرا گرفته ای مشکل خاصی در زندگی داری ؟ گفت نه. گفتم پس چرا چهره ات درهم است. گفت راستش را بگویم گفتم  بله. گفت حقیقتا من شما را از دور دیدم ولی نخواستم با شما روبرو شوم چون خاطرات خوبی از جریان پایان نامه ام ندارم. به شدت تکان خوردم ولی سعی کردم بر اوضاع مسلط باشم.  به روی خودم نیاورم و گفتم چه شده بود من که برای همه ی شما بالاترین نمره را می گرفتم. سری تکان داد و خنده ای معنادار کرد و گفت دقیقا  یکی از درد من همین است استاد جان، واقعا، چرا در آن زمان، شما و بقیه استادان به این موضوع فکر نمی کردید که با وجود تفاوت در میزان تلاش و فعالیت  و دانسته های دانشجویان، همه باید نمره برابر بگیرند؟ مگر خداوند در قرآن کریم تاکید نکرده است که:  آنان که می دانند با آنان که نمی دانند، برابر نیستند. چرا نمره من و امثال من با فلانی و فلانی که فقط برای مدرک آمده بودند و شما این را بهتر از همه می دانستید، باید برابر می شد؟ ثانیا هنوز نتوانسته ام این مساله را با خود حل کنم که سوای وجدان علمی، چطور بود که شما در آن وقت،  برای هر پایان نامه حدود یک میلیون تومان  می گرفتید، و دریغ از این که ۱۰ صفحه ی پایان نامه ما را بخوانید و ۵ ساعت برای راهنمایی یک پایان نامه وقت بگذارید. من به شخصا، خدا را شکر می کنم که شانس آوردم که داور رساله ام آدم فهمیده ای بود تا لااقل چند ایراد جدی از  پایان نامه ام بگیرد و بخواهد که اصلاح کنم. آن اصلاحات بود که بعدا به من کمک کرد تا در جلسه مصاحبه دکتری کمتر مورد طعنه و ریشخند قرار بگیرم. راستی فراموش کردم که بگویم  مدرک  دکتری ام را گرفتم و در حال حاضر، عضو هیات علمی دانشگاه هستم.  جالب است که بدانید روز مصاحبه علمی، وقتی استادان پایان نامه مرا دیدند از عنوان گرفته تا … به من و حضرت عالی و استاد محترم مشاور و داور و کل دانشگاه به شدت خندیدند؛  بعد هم که ناراحتی مرا  دیدند برای دلجویی چند نکته مثبت هم متذکر شدند، آن ها هم، همان بود که استاد محترم داور تذکر داده بود. در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود، پایان بخش سخنانش این بود: استادجان من همیشه از رویارویی با شما فرار می کردم و به همین دلیل امروز هم راهم را کج کردم. ای کاش به صدای شما هم توجهی نکرده بودم و رفته بودم،  ای کاش من مرده بودم و چنین روزی را نمی دیدم  که در مقابل استادم بایستم و این واقعیت های تلخ را بر زبان آورم و شرمساری شما را در سن پیری ببینم، اما چه کنم که بیش از ۱۴ سال است که این عقده ها چون استخوانی شکسته در گلویم بود و امروز به ناچار و ناخودآگاه سر باز کرد. بعد، به آرامی خداحافظی کرد و رفت. در طی تمام این مدت که او با دریغ و حسرت حرف می زد هر دقیقه ، صد ساعت می گذشت و من از شرمساری  یا به آسمان نگاه می کردم یا به زمین در همان حال در دل آرزو می کردم که ای  کاش  زمین، دهن باز می کرد و مرا می بلعید. از آن روز به بعد، از دیدن دانشجویانم، به خصوص آن ها که پایان نامه شان را با من گرفته بودند به هراس می افتادم.

باز هم به خاطر می آورم روزی، که سوار بر خط آزادی – امام حسین(ع) بودم، دو مرد لمپن با موهایی ژولیده و لباس هایی جلف به سویم آمدند و سلام کردند. من هم جوابشان دادم. بعد گفتند: استاد ما را نمی شناسید؟ در ذهنم جست و جویی کردم و آن ها را به یاد آوردم. از دانشجویان درس نخوان و حتا بی تربیت گروه ما بودند. بی مقدمه ادامه دادند: ما که شاگرد شما بودیم، امروز در سمبل کاری استاد شما شده ایم.  یکی از آن ها به شوخی و مسخرگی افزود: استاد راهنمای پایان نامه من شما بودید. به یادتان می آید که پایان نامه مرا فقط دو ساعت قبل از دفاعیه به چشم دیدید و با روی باز تحویل گرفتید و در جلسه دفاعیه ، چنان با آب و تاب از آن تعریف کردید و از زحمات من و خودتان، در به ثمر رسیدن پایان نامه سخن گفتید و همچنین به دروغ گفتید که مقاله «آی اس آی» از آن پایان نامه هم در فلان ژورنال پذیرش شده و در نوبت چاپ است و چند اصطلاح انگلیسی هم سرهمبندی کردید و جلسه را شلوغ نمودید و مخ استاد داور بیچاره را زدید و وسط حرفش پریدید و اجازه اظهار  نظر به او ندادید. واقعا که کیف کردم و از این همه هنرمندیتان مات و مبهوت شدم. اگر تو کار فیلم و سینما بودم از شما  فیلمی می ساختم که رو دست «مارمولک» بزنه. هرگز خودم و شما را این قدر درست و حسابی احساس نکرده بودم.  این حکایت، سال هاست که نقل محفلمان ماست، می گیم و می خندیم و از استادی شما، کلی تعریف می کنیم. کاش امروز هم وقت داشتیم که اونا را با هم یادآوری کنیم و حسابی  حال کنیم ولی  عجله داریم و  باید پیاده بشیم . این هم شماره تلفن ما،  توی کار مارک و دلار هستیم امری داشتید درخدمتیم. هیچ وقت فراموشتون نمی کنیم استاد هنرمند.

 

 

ديدگاه بسته شد.

آخرين اخبار
پر بحث ترين
آیین‌‎نامه سی و ششمین جشنواره بین‌المللی فیلم کوتاه تهران
جدول کلاس های انجمن سینمای جوانان استان بوشهر در فصل تابستان
محل كد آمار