بخش اول گفت و گو با هادی اخلاقی نویسنده و محقق خورموجی   

تاریخ انتشار: پنج شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۹ | ۲۳:۲۶ ب.ظ
بخش اول گفت و گو با هادی اخلاقی نویسنده و محقق خورموجی         هادی اخلاقی متولد ۱۳۵۶ خورموج و از نویسندگانی است که در اواسط دهه هفتاد به شکل جدی به حوزه ادبیات و هنر وارد شد. وی بنیان گذار انجمن اهل قلم در خورموج و از افراد فعال و شاخص فرهنگ در دشتی است و حتی مسئولیت هایش به عنوان بخشدار شنبه و طسوج و […]

 

 

هادی اخلاقی متولد ۱۳۵۶ خورموج و از نویسندگانی است که در اواسط دهه هفتاد به شکل جدی به حوزه ادبیات و هنر وارد شد. وی بنیان گذار انجمن اهل قلم در خورموج و از افراد فعال و شاخص فرهنگ در دشتی است و حتی مسئولیت هایش به عنوان بخشدار شنبه و طسوج و معاون برنامه ریزی فرمانداری بوشهر در دولت تدبیر و امید نیز باعث نشده نسبت به فعالیت های فرهنگی و علمی بی تفاوت باشد. اخلاقی برای نوشتن و چاپ وسواس دارد و این وسواس باعث شده علی رغم آثار متعددی که نوشته هنوز اثری مستقل از وی وارد بازار کتاب نشود. با اخلاقی که رد پایش در بسیاری از برنامه های فرهنگی و هنری دشتی دیده می شود در مباحث مختلف گفت و گو کرده ایم که بخش اول آن تقدیم خوانندگان می گردد.

 

شمه­ ای از زندگی خود را بیان کنید؟

 

در یکی از روزهای خدا زاده شدم. وقتی که خورشید نازکای انوار سپیدش را نرم­ نرمک از پشت بیرمی بر دشتی می گسترانید و بساط شب را برمی­ چید. در یک خانه پنجدری چسبیده به درۀ انجیر. و این دره، جایی بود در میانه این جهان چون نصف­النهاری که دنیای کوچک ما را به دو نیم کرده بود و با آن نام پرطنین باطرواتش آب بیرمی را از بالادست، چرخان و رقصان و آوازه­ خوان به دل زمین تشنه نخلستان می­ سپرد و از جایی می­ گذشت که خورموج می خوانندش و این خورموج برای ما مرکز عالم بود دو نیمه شده در دو سوی این دره یکی شمالی و یکی هیرونی با دو رسم و سنت و دیرینگی متفاوت. و این دره خود البته رسمی مشترک بود چون جاری می ­شد مردمان را می ­دیدی در دو سویش ایستاده از سر شوق زل­زده به آب جاریش گمشده­ های زندگی­ شان را در آن جستجو می­ کردند و به آن دل می­ بستند و این دلبستگی سرآغاز عاشقی بود. عاشقت می ­کرد. چنان که هر وقت باران ببارد هر کجای این جهان که باشی خودت را می ­بینی ایستاده­ای بر کنار درۀ انجیر و مردمانی را می­ بینی در آن سوی ­تر با آب و با خود نجوای عاشقانه می ­کنند با گوشه چشمی به دخترکانی با دستمال ­های گُل گُلی که نگاه­شان طعم انجیر می ­بخشد و مست آب و انجیر اگر شده باشی دیگر شاعری و کاریش نمی ­شود کرد و شعری اگر زیر زبانت مزه کرد به یقین شاعر شده­ای و دیگر دست خودت نیست که عاشق این آب و این خاک و این آدم ­ها شده­ای و دردی در وجودت پیدا می شود و آتشی به جانت می ­افتد که درمانش همان آب و همان انجیر و همان نگاه دخترکانی است که ایستاده بر کنارۀ دره طعم انجیر می­ دهد؛ طعم شعر. و این دره خود شعری زیبا بود در میانه این جهان که گرفتارت می­ کرد. و چون گرفتار می ­شدی راهی جز شعر نمی ­یافتی. و این چنین مردان درۀ انجیر عاشق و شاعر شدند و شعرهای بی­ شماری سرودند که حکایت همان عاشقی و همان دردهای بی ­درمان همان آدمیانی بوده که روزی بر کنارۀ درۀ انجیر ایستاده، دل به آب و خاک و سنگ و آدمیانش سپرده بودند. و این نام­ ها کم نبوده ­اند که یا در کناره­اش زاده شدند و یا در جوارش زیست کرده­ اند. از « میرزاجعفرخان­ حقایق­ نگار » و اجداد نامدارش گرفته تا « محمدخان و احمدخان » و « محمدرضا صفدری » که همه داستان ­هایش ردی از درۀ انجیر دارد و « سنگ و سایه » اش، حکایت دل­ سپردگی به سنگ­ های بستر همین دره است و « تیله­ آبی» ­اش که حکایت همان عاشقی است و همان دل ­سپردگی.

 

“زوزو گفت: «ما پیر شده ­ایم و هنوز دنبال سنگ می ­گردیم».

 

شولو گفت: «آباد بگردد درۀ انجیر. چه سنگ­ هایی!»

 

زوزو گفت: «سالی که مست می ­شود چه می ­کند!»

 

… شولو بلند شد. نگاهی به دره و نگاهی به او: « … سیر نمی ­شوی هرچه نگاهش بکنی … می ­بینی هزار سال است ایستاده­ ای هی نگاهش می­ کنی »( سنگ و سایه، ۲۱:۱۳۹۵ )”.

 

و « حاج علی مرادی »- آن مرد نازنینِ خوش­نشین- که « کلاغایش » را در کرانه همین دره سرود و « حامدی » ها که سروده­ هایشان را اول ­بار در گذر از همین دره زمزمه می­ کردند و « بهزادی » ­ها که شعرهایشان طعم انجیر و بیرمی و بز کوهی می­ دهد. تا رضوانی ­ها و و میرزاها و اسدی­ ها و اسدپورها و امیری­ ها و رشیدی­ ها و میرمحمد حسینی­ ها و کدخدایی­ ها و فرشادفرها و رضایی­ ها و آخوند حاج­ محمد کازرونی که جمله اهل فضل و معرفت بودند و نامشان به هنری متبرک بوده است. و جعفر؛ مرحوم جعفر الماسی با نوای نی ­انبانش – که در کتاب « موسیقی بوشهر » از او ذکر بسیار رفته است – ، « بانی » را با رقص پرآوازه­اش، به هنرنمایی و دل ربایی می­ کشاند.

 

« انبانه سالهاست

 

خشکیده/اما

 

بس روزها/با دو نی­لبک

 

پرباد می ­شود

 

« بانی » هنوز آیا قبراق مانده بود؟

 

« جعفر » امان نمی­ دهد

 

 

جعفر دوباره از نگه خوش­ خیال خویش

 

خشکیده­ پوست را

 

پرباد می ­کند »/سیداسماعیل بهزادی/

 

و فرامرزی­ ها که مادر و فرزند با صدایی از جنس ابر، تو را به شوری دوباره می ­خوانند. و « محمد » و « ابراهیم شاکری مطلق » که هنوز با سنگ­ هایی برداشته از بستر همین دره، بازی­ کنان کلمات را به بازی می­ گیرند. و من، در بین آن همه نام و آن همه کسان، در این میان در یکی از روزهای گرم خدا به قول جناب صفدری « زادۀ کرانه انجیر » شدم؛ از پدری سخاوتمند و پرتلاش که لذت دنیا را در کار و ارزشش را در وجود مهمانانش می­ دید و مادری که نامش فرخنده و حضورش مهر گستر است. این زوج در همسایگی دره، عاشق شدند و خانه ­ای سرشار از زندگی ساختند تا من در کنار ۶ برادر و ۳ خواهر از هر فرصتی بهره­ مند شوم شاید که به قول پدرم کسی شوم. من اما نه آنی شدم که آنان می خواستند و نه آنی که خود دوست می­ داشتم. سبزه ­ای روییده در گوشه همان دره؛ آب ندیده و خشکیده اما. بی اثر و بی ثمری که به بار نشسته باشد. بار داده باشد. بی برگی بر درخت و بی انجیری به دست و بی­ نقش گلی در چشم.

 

« گرچه نرگس نیستم تا در زلال برکۀ ساکن

 

– یا در آب چشمۀ جاری-

 

عکس خود را بینم و مبهوت بنشینم،

 

 

لیکن اکنون، شامگاهان است

 

برکۀ آئینه، همچون صبح، رخشان است

 

هیچ آشوبی در اعماقش نمی ­روید

 

من اگر گامی گذارم پیش،

 

عکس رخسارم در آفاق زلالش باز خواهد یافت

 

لیک با من، آن ضمیر خفتۀ بیدار می­ گوید:

 

– گرچه نرگس نیستی، اما غریقی در وجود خویش!

 

چشمه­ ای باید که در آئینه یا در سینه­ ات جوشد،

 

چشمه­ ای باید که موجش عکس رویت را فرو پوشد

 

تا به ­جای خویش، آن سیمای پاک پرتو افشان را توانی یافت » /نادر نادرپور/

 

چه شد که به نویسندگی روی آوردید و اولین اثر شما چه بود؟

 

نمی­ دانم چه شد. همیشه از خود این سئوال را پرسیده­ ام و پاسخی نشنیده ­ام. نمی­ دانم چه می­ شود که یکی تیله ­باز می ­شود و یکی کفتر باز. یکی شناگر می ­شود و یکی شکارچی. یکی فوتبالیست می شود و یکی فلان­ لیست. یکی دونده و یکی نویسنده. و من شدم یا خواستم بشوم! نمی­ دانم. اگر امر بر شدن بوده باشد که من نویسنده باشم راهی بوده و سر ذوقی که مرا بی اختیاری که بخواهم مرا به جایی کشانده که روزی قلم به دست بگیرم و بنویسم و اگر خود­ خواسته باشم که چنین شوم حتما به جایی ­وُ گاهی رسیده بوده­ ام که نشسته ­ام قلم به دست گرفته­ ام و نوشته ام اما پیش و بیش از این یقین دارم که نویسندگی اگر چیزی غیر از ثبت آنچه بر ذهن آدمی آمد و روند داشته، نبوده و نیست پس همه ما نویسنده­ ایم و هر کس را در ذهنش داستان­ های بسیاری ساخته و پرداخته که به نوشتن نیامده:

 

« حالا زاده می­ شود ذهن، زاده می­ شود زمان،

 

زاده می ­شود تفاهم جفت،

 

و بعد، صبوری سکوت که از وحی واژه و من از آواز آدمی …

 

چه کارها که نمی ­کند این کلمه! » /سیدعلی صالحی/

 

اما نویسندگی گر به حرمت نوشتن و کاری خلاقانه باشد من اما همیشه رازی سر به­ مهر در نک انگشتانم بوده که مرا به نوشتن می ­کشیده می­ کشانَد. و این راز را نمی­ دانم که از کجا و از کی در من شکل گرفت و مرا به نوشتن آنچه در ذهن می ساختم و می ­پرداختم وادار ساخت شاید از روزی که نوشتن آموختم و دانستم که می ­شود با کلمه جهانی ساخت همان گونه که در کودکی دانستم می ­شود با سنگ و گچ چیزی ساخت که نامش خانه است و ما در همان خانۀ کنار دره که با کوچ ما به آن سوی دیگر دره خالی شده بود و اول خانه ­ای شد که برای ساختن خیابان شهید مطهری بیل لودر شهرداری را بر تنش حس کرد گل و گچ درست می­ کردیم و با سنگ­ های کف دره، کُلِّه ­ی مرغ و کبوتر می ­ساختیم و من اما بنّا نشدم چون می­ بایست نویسنده می­ شدم و شدم از آن روزی که یکی از معلمان مرا به پای تخته برد تا قصه بگویم و من چون خوش نداشتم داستان هایی که بچه ­ها می­ گفتند را بگویم خود چیزی ساختم که نمی ­دانم چه بود که چیزی از قصه در خود داشت یا نه اما همین شاید نطفه ­ای بود که در دلم کاشته شد تا بعدها در دوره راهنمایی در درونم وول بخورد و بدانم چیزی در شکم دارم که روزی باید زاده شود و زاده شد در دبیرستان روزی که روز نبود و شب بود و شب روزی بود که ما امتحان انشا داشتیم و گفته بودند هر کس موضوعی انتخاب کند و در مورد آن بنویسد و من هر چه فکر کردم چه بنویسم ذهن یاری نکرد تا یک دفعه گربه ای را دیدم از در باز اتاق سلانه سلانه داخل شد و در یک آن جست زد به جوجه­ قرمز رنگ از بازار خریدۀ برادرم که « دی » در کارتنی گذاشته بود تا از دست گربه ­ها در امان ماند. تا من بجنبم و پیشتی بگویم جوجه را برداشت و برد و انداخت و در رفت و همان شد موضوع من. انشایم را به شکلی داستانی نوشتم از زبان گربه­ ای که می­ خواست جوجه ­ای را قوت شبش کند و در این میان نیز البته دفترهایی داشتم که می ­کوشیدم برخی خاطرات سفرها و کلاس­ ها و روز مرگی­ هایم را گاهی به شکل شعر و گاهی به شکل طرحی داستان­ واره روایت کنم که خود راوی آن بودم و شاید همه این­ ها خوابی بوده باشد که خداوند از سر عنایت برایم دیده بود چرا که به قول شاعر:

 

« می ­گویند در خوابِ حیرتِ هر کتابی

 

هزار باغِ پروانه در قصه ­های ما خواب است »

 

عناوینی که در عرصه داستان و … کسب کرده­اید چه بوده است؟

 

در این زمانه که مردمان را دردِ غمِ بزرگِ نان گرفته است و به ظاهر البته خواندن و دانستن گویا کم­ مشتری گشته است بودن در وادی کلمه و کتاب و نفس کشیدن در فضای فرهنگ و هنر خود بزرگ ­ترین عنوانی است که می ­توانسته ­ام به دستش آورم و بدان مفتخر باشم.

 

ما معجزه کرده ­ایم

 

که از خوابِ نان

 

به حیرت واژه رسیده ­ایم!

 

و اما آن چه به عنوانِ عنوان حاصل آمده است عبارت است از برگزیده جشنواره عکس بین ­المللی فیروزه تبریز. نفر اول داستان دانشجویی دانشگاه­ های استان و نفر اول دانشگاه­ های هشت استان جنوب کشور و دیگری برنده قلم طلایی. همین و دیگر هیچ.

 

با توجه به گستردگی فعالیت ­های فرهنگی و هنریتان، علایق شما در چه حوزه­ای است؟

 

به تجربه می­ گویم وجود علایق مختلف نه تنها امری مثبت نیست بلکه پای رفتن را سنگین و کند می­ کند. اینگونه راه رفتن رونده را در میانه نگه ­می­ دارد. شاید این عیب بر بسیاری کسان بوده باشد که خواستند همه چیز باشند و یکی از ایشان منم.

 

« می­ گویند از این اشتباه سادۀ مجبور که بگذریم

 

به تدریج از این میزانِ ابرها کاسته خواهد شد »

 

من نیز خود چنین بوده و هستم و به جای آنکه تمام انرژی ­ام را صرف یک راه و یک منزل کنم در آن واحد به چند راه و چند منزل دل بسته ­ام. خوب نیست درست نیست اما گاهی آدمی را گزیری و گریزی نیست. گرفتاری کلمه، درد غریبی است وقتی چشم به آب انجیر مانده باشی.

 

« می­ گویند کاری از من وُ

 

این کلماتِ کوچکِ زبان بسته بر نمی ­آید

 

می ­گویند هر واژه فقط

 

سهمی گره­ خورده در خواب خستگی ­ست.

 

خسته­ ایم و خواب می ­بینیم،

 

خواب کسی از دور دست دریا و گریه ­های بلند »

 

اگر که البته این خواب و خستگی بهانه ­ای برای راه­ های نرفته، دریاهای ندیده و جستجوهای نکرده نباشد.

 

« چقدر برای بستنِ چمدان و خاموشیِ چراغ

 

بهانه آورده بود!

 

کلیدِ کهنه در دستش بود وُ

 

باز پیِ چیزی شبیه بستنِ گریه به باران می­ گشت »

 

زمانی شعر می­ گفتم. از حجم لذت می­ برم و به سبک حجم ­سرایان شعر می­ سرودم. هنوز هم گاه گاهی مشغولم. البته شعر گفتن اولویتم نیست اما شعر خواندن از اولویت ­های زندگی من است. شعر برای من زندگی است و زندگی ­ام را با شعر صفا می ­بخشم. شعر خواندن را هیچ روزی ترک نکرده ­ام و پس از سال ­ها برایم به یک عادت روزانه تبدیل شده است هر چند که این خواندن، زمزمه شعری بوده باشد هنگام خواب بچه ­ها؛ یکی « محراب » که از بس قصه شنید خود قصه ­نویس گشت و در سیزده ­سالگی اولین رمانش را نوشته و اکنون در حال پرداختن اسطوره ­های خود ساخته است؛ اسطوره ­های « پرمیسوس » و « ائوروستئوس » و دیگری دخترم « یسنا » که هر شب با تکرار بیتی از خواجه پلک می بندد.

 

عکاسی را از دوم راهنمایی شروع کردم. تابستانی بود. با برادرم صادق که روزگاری اهل نمایش بود تمام خرجی سفر مشهدمان را جمع کردیم و از بازار رضا دوربینی خریدیم و دو حلقه فیلم و رفتیم از میدان ­ها و مغازه­ ها و آدم ­ها عکس گرفتیم. و این ابتدای راهی شد که تا سی و چند سالگی ادامه یافت و به یک ­باره کنارش گذاشتم هر چند حسش همیشه در من می جوشد اما شش­ سالی می­ شود شاتری را عاشقانه نفشرده ­ام. گاهی که به جاده می­ زدیم از دار و درخت و درهای چوبی و پنجره های شکسته و آدم ­های خسته و غم زده و پیشانی ­های چروکیده عکس می ­گرفتم. هم درد داشت و هم لذت. تا آنجا که می دانم اولین کسی شدم از بچه ­های دشتی که بیشتر ایران را از هرمزگان تا آذربایجان و از خراسان تا خوزستان برای عکاسی دور زد و اولینی که در خارج خورموج، نمایشگاه در برخی جاها مانند بوشهر و تهران برگزار کرد. و بعد از یار غارم، علی جاویدان، اولین کسی شدم که نمایشگاه عکس اختصاصی در خورموج برگزار کردم. حاصل کار و سفرها، مجموعه ­های عکس های « کاخ ­های ایران ­زمین » و « هنرهای ایرانی » شد که شاید برای همیشه در آرشیو بماند. و در آن سال ­های وبلاگ ­نویسی که همه در عالم قلم­ فرسایی بودند وبلاگ عکاسی راه انداختم به نام « چشوک ». از اولین کسانی شدم که برای نود عکس­ های دربی فرستادم و عادل با تعریف چند باره، در دو هفته پیاپی نشان داد و بعدتر نمایش عکس در آن برنامه، سنتی ماندگار شد که بسیاری را به عکاسی علاقه ­مند کرد و این رسم میمون تا پایان نود ادامه یافت و بسیاری را به شوق نمایش عکس در نود به عکاسی کشاند. به خیال خودم و گفته­ های دیگران خردک استعدادی بود اما چه­ حاصل وقتی که اراده ­ای بر کار و تجربه مداوم نباشد. وقتی چنین می ­شود غصه­ ی همان خردک استعدادی اگر که بوده باشد از نبودنش عذاب ­آورتر می ­شود و دردی بی دوا به جانت می اندازد که همیشه در وجودت خواهد ماند و رهایت نمی ­کند جز به مرگی که معلوم نیست کی می ­رسد از راه.

 

« با نسیم نغمه­ خوان برگی نمی ­آید به رقص

 

باد این سامان، سکون در شاخساران آورد »

 

و شاید هم این ماندن و در خود پیچیدن و به قول خاله ­ام « فروغ »[۱]، نشانه ­ای از انتقام روزگاران از ستاره­ ی کوچک بی تجربه­ ای بود که از ارتفاع درختان به خاک می ­افتد:

 

« شب را همیشه دشمن خود می ­شناختی،

 

اما به نیمروز میانسالی

 

مغز ترا ستاره مسخر کرد ـ

 

این انتقام شب بود، این انتقام بود » /نادر نادرپور/

 

به هر صورت آنچه به کمک دوستانِ خوش ­مرامِ خوش ­مشربِ پر استعدادی چون علی جاویدان و محمد اشگرف ( با نام جدیدش اشگرف پرویزی ) پی ­ریزی کردیم خوشبختانه دوستان با استعدادتر و پرکارتری چون سیدکریم موسوی عزیز و فرزندان هنرمند و همراهانش پی گرفتند و با تلا­ش­ های این دوستان و حمایت ­های دوست دیرینم جناب زارعی، امروزه نتیجه مطلوب حاصل آمده است و در هر جا و نمایشگاه و جشنواره ­ای، خوشبختانه بچه­ های خورموج حضور مستمر دارند و افتخار می ­آفرینند.

 

در سال­ های دانشجویی و پس از آن، خبرنگاری و روزنامه ­نگاری کرده­ ام. در روزگارِ چابکیِ مطبوعات در دولت سید خندان ما، « سیدمحمد خاتمی » عزیز و دوست ­داشتنی، همانند بیشتر اهل قلم و هنر و ادبیات در بیشتر نشریات استانی و کشوری مطلب بسیار می ­نوشتم و روزگاری نه چندان دیر، خبرنگار افتخاری روزنامه ایران بودم. با بر سرکار آمدن دولت مهرورز، نفسِ مطبوعات گرفته شد و دل و دماغ کار مطبوعاتی در من و بسیاری کسانِ حرفه ­ای­ تر و نام­ دارتر از من، از بین رفت و اکنون سالیانی است جز چند مطلب سفارشی چیزی از من چاپ نشده است.

 

تاریخ و گردشگری و باستان ­شناسی دیگر موضوعات مورد علاقه من بوده ­اند که همواره دنبالشان کرده­ ام و در ارتباط با موضوعات شغلی، در باب انتخابات، تقسیمات کشوری و امر توسعه مطالعه و پژوهش بسیار کرده­ و هنوز در پی منابع و دانستن بیشتر، جستجو می ­کنم. از دیگر علایق پژوهشی من آیین مهرپرستی است که اکثر متون فارسی موجود درباره این آیین کهن پارسی را گرد آورده و یا خوانده­ ام و اکنون سه اثر تمام نشده تحت عنوان « عناصر زیبا شناختی آیین مهر با تاکید بر نشانه ­شناسی مهرابه مند »، « فرهنگ اصطلاحات میترایسیم » و « کتاب ­شناسی تحلیلی آیین مهر » در دست تالیف دارم که هر یک در مرحله­ ای است.

 

در بین همه علایق البته دو چیز همیشه با من است و مرا از آن دو رهایی نیست یکی داستان یکی دشتی.

 

« تمام سرانگشتان سوخته من

 

لبریز از حروفِ رویا و لمسِ علاقه­ اند ».

 

در بین همه چیز این جهان، داستان برای من همه چیز است. با داستان زیستِ بسیار کرده­ ام و تنها چیزی که مرا از آن رهایی نبوده است همین داستان بوده است. من بیش از آنکه نویسنده باشم خواننده ­ام و این افتخار مرا کفایت می­ کند. داستان به من و این جهان همه چیز داده است. من هر چه به دست آورده ­ام و به دنبالش گشته و می­ گردم از دولتی داستان­ هایی است که خوانده و می­ خوانم. داستان برای من معشوقی ازلی است. داستان برای من فرصت­ های بی نظیر عاشقی فراهم آورده است. هم کشف است و هم لذت. با داستان­ ها و آدم­ های داستانی چه عشق­ بازی­ ها که نکرده ­ام. چه اشک ­ها که نریخته ­ام. چه خنده­ ها که نکرده ­ام. با داستان جهان را گشته ­ام از همان درۀ انجیر در داستان های صفدری که جاری ­تر و زنده­ تر دیدمش تا کوچه ­های تنگ و تاریک کوچه کرمانشاه­ اش که بوی « طوبی »[۲] « بوی برگ کُنار »[۳] می ­دهد تا کوچه­ پس­ کوچه ­های لیما با « ماریو بارگاس یوسا » تا سواحل آمریکا با « همینگوی

» و خیابان ­های سنگ فرش شده و بارها و رودها و کاخ­ های سن­ پترزبورگ و مسکو و قفقاز با « تالستو » ی بزرگ و « چخوف » بی ­همتا و « شولوخوف » کبیر و دیگر غول ­های تکرار ناشدنی روس و دیگر جاهای این جهان با دیگر داستان های دیگران. خواندن داستان برای من عامل کسب آگاهی و معرفت بوده است. کوشیده ­ام با داستان خود را به جهانی بیکران پیوند زنم که بسیاری نام ­آوران برای ما به یادگار گذاشته­ اند.

 

معتقدم اگر مردمان بیشتری خود را به این جهان بیکران پیوند می ­زدند به یقین اکنون انسان ­های سرآمدتری بودیم و در جامعه بهتری زیست می­ کردیم. اگر داستان­ خوان بودیم اکنون جهان را بهتر می­ فهمیدیم و جهان را زیباتر می­ دیدیم و می خواستیم. جهانی با رنج کمتر و خوشی­ های بیشتر چنانکه یوسای دوست ­داشتنی به درستی گفته است: « آن پیوند برادرانه که ادبیات میان انسان ­ها برقرار می ­کند و ایشان را وا می ­دارد تا با هم گفتگو کنند و خاستگاه مشترک و هدف مشترک را به یاد ایشان می­ آورد، از همه­ ی موانع ناپایدار فراتر می ­رود. ادبیات از طریق متونی که به دست ما رسیده ما را به گذشته می ­برد و پیوند می­ دهد با کسانی که در روزگاران سپری شده سوداها به سر پخته ­اند، لذت­ ها برده­ اند و رویاها پرورده­ اند، و همین متون امروز به ما امکان می­ دهند که لذت ببریم و رویاهای خودمان را بپرورانیم. این احساس اشتراک در تجربه ­ی جمعی انسانی در درازای زمان و مکان والاترین دستاورد ادبیات است، و هیچ چیز به اندازه ادبیات در نوشدن این احساس برای هر نسل موثر نیست[۴] ».

 

شک ندارم داستان، می­ تواند نجات ­بخش این جهان باشد چنانکه « این جهان/ از حضورِ اسمِ عشق/ به درمانِ مطلق خواهد رسید »:

 

« هنوز هم می­ توان با تکیه به ایمانِ آینه

 

از خوابِ خشت گذشت ­وُ

 

به صبح ثریا رسید

 

هنوز هم می ­توان به اسمِ صبح

 

از گورِ خویش

 

به خوابِ ستاره رسید

 

هنوز هم می ­توان زنده ماند­ وُ

 

سربلند

 

به گهوارۀ رسولانِ رویانویس رسید

 

هنوز هم می ­توان از تکلمِ ترانه ­های تو

 

به احتمالِ کاملِ شفا رسید »

 

و در آخر دشتی، زادگاهم، در کنار داستان، عشق­ همیشگی من است. بارها با دوستانی مانند استاد قربانی بر سر این موضوع به گفتگو نشسته­ ایم که کار من و خیلی­ های دیگر این نبوده و نیست و مثلا من یکی باید تمام وقت در پی داستان می ­ماندم و بسیاری در پی یک ­چیز دیگر اما معمولا شاعران و نویسندگان باید جور بکشند و خلاها را پر کنند چنانکه پیش و پس از من نیز بسیار نام­ ها چنین کرده ­اند. همانگونه که شادروان سیدمحمدرضا هاشمی ­زاده برای دشتی می ­کرد و یا هم­ اکنون حمید زارعی که شاعر بود و اکنون همچون من به صد راه رفته است و از اصلش که شعر باشد جا مانده و یا در استان امثال حمیدی و معتمد و دیگران از عالم شعر پای در پژوهش و روزنامه ­نگاری و خبرنگاری گذاشتند و یا پیش ­تر بزرگانی چون جمال ­زاده و هدایت و علوی و گلستان و جلال و دیگران جورکش ترجمه و حوزه فولکلور و افسانه ­ها و سفرنامه ­نویسی و … شدند. چیزی که مثلا برای بزرگان داستان در جهان کمتر اتفاق می ­افتد و جویس و فاکنر و بورخس فقط در کار داستان بوده ­اند و با همه قدرت و عظمتشان که بدون شک قادر بودند در راهی به موفقیت برسند اما با نگاه تخصص­ گرایی و تمرکز بر یک هنر، به سایر حوزه­ها سرک نکشیده ­اند و طبع­ آزمایی نکرده ­اند درست مانند جناب صفدری که می­ توانست خیلی کارها در باب دشتی و شعر و داستان کند که به درستی پای داستان ماند و نکرد. به هر صورت آنقدر حجم کارهای نکرده در دشتی بالا بوده و هست که از سر عشق و علاقه و ارادت به ناچار به راهی افتادیم که شاید اگر اهلش برای انجامش از ابتدا وجود می ­داشتند جرات و جسارت نمی­ کردیم در این وادی­ ها نفس بکشیم. به همین دلیل عشق به دشتی موجب شده است همه آنچه با این منطقه بکر باستانی مرتبط یافته ­ام را مورد کنکاش و تحقیق قرار دهم. از اواخر دوره دبیرستان در سال­های ۷۴ – ۷۵ که تحقیق درباب دشتی را آغاز کردم صدها مطلب و صفحه نوشته ­ام که حاصل آن تاکنون تالیف چهارده کتاب منتشر نشده تحت عنوان دانشنامه دشتی است که برخی از آن ها بر کاغذ و نه در ذهنم به اتمام رسیده و برخی ناتمام مانده ­اند. این مجلدات عبارتند از: « جلد اول: منابع دشتی ­شناسی »، « جلد دوم: جغرافیای طبیعی دشتی »، « جلد سوم: جغرافیای تاریخی و تقسیمات کشوری »، « جلد چهارم: جغرافیای انسانی »، « جلد پنجم: جغرافیای سیاسی و انتخابات ( در سه دفتر مجلس، شوراها و ریاست جمهوری ) »، « جلد ششم: جغرافیای جنگ و حماسه »، « جلد هفتم: جغرافیای گردشگری »، « جلد هشتم: آثار تاریخی و باستانی »، « جلد نهم: جغرافیای اداری و آموزشی »، « جلد دهم: کتاب ­شناسی دشتی »، « جلد یازدهم: شعر و داستان دشتی در بوته نقد »، « جلد داوزدهم: دشتی در آیینه مطبوعات »، « جلد سیزدهم: دشتی در آیینه اسناد » و « جلد چهاردهم: دشتی در آیینه تصویر ». علاوه بر این ­ها ده ­ها عنوان کار نکرده دارم که شاید روزی فرصت و اراده یافتم که بنشینم و شروع کنم. هم ­اکنون بر روی وقایع ­نگاری دشتی کار می ­کنم که پیش ­بینی می ­کنم حداقل چهار دفتر شود. دفتر اول به وقایع دشتی از آغاز تا انقلاب، دفتر دوم به وقایع دشتی از انقلاب تا ۱۳۸۰ و دفترهای سوم و چهارم که به وقایع ده ­های ۸۰ و ۹۰ اختصاص داده شده است. از این سه دفتر تنها دفتر سوم رو به اتمام است و سه دفتر دیگر عمر دراز می­ خواهد. در تکمیل وقایع­ نگاری ده هشتاد دو تن یکی همکار دوست ­داشتنی­ام جناب علی اشکو و دیگری وبلاگ ­نویس صاحب سبک محمد شاکری مطلق مالک « وبلاگ دشتی ها » که او را عاشق ­ترین کسان به دشتی شناخته­ ام و همین­ طور عبدالله حاجیانی از همکاران فرمانداری دشتی به من در این راه یاری ­ها رسانده ­اند و به حُسن مرامشان مدیونم.

 

و این به قول فروغ، « سهم من از برگ ­های تاریخ » و حاصلِ ناچیزِ همه ­ی این عمرِ چهل و چندساله­ ای است که این تن به لطف خدای خالقش بر این کره خاکی گذرانده است. به راه رفته و نرفته که می ­نگرم دریغ می­ گویم که چقدر کتابِ نخوانده وُ داستانِ ننوشته وُ نقدِ نکرده وُ عکس نگرفته وُ شعر نسروده وُ پژوهش نکرده بر دستان و دلم مانده است و بر من سنگینی می کند:

 

« حالا سهمِ من از خواب آن­ همه خاطره

 

چهل سال و چند چم و هزار راز ناگفته است،

 

صبح، ساکت است

 

دیوارها، بی دریچه

 

تو در کنج خانه و من رو به راهی دور …! »

 

می ­دانیم که شما آثار نوشتاری فراوانی دارید چرا تاکنون اقدام به چاپ آثارتان نکرده ­اید؟

 

هر سال که عید می ­شود برای خود برنامه می­ چینم امسال چند تا اثر باید منتشر کنم اما وقتی که دست ­نوشته ­ها را بیرون می­ کشم احساس می­ کنم هنوز جای کار بسیار دارد و با خود می­ اندیشم خواننده کار خوب می­ خواهد و تو حق نداری کار ناقص و خراب و پر ایراد تقدیمش کنی.

 

« چنان دیدم که هیچ­ کسی کتابی نمی ­نویسد

 

الا که چون روز دیگر در آن بنگرد گوید:

 

اگر فلان سخن چنان بودی بهتر گشتی

 

و اگر فلان کلمه بر آن افزودن شدی نیک­ تر آمدی »/دو قرن سکوت برگرفته از کتاب نیم قرن شعر بوشهر/

 

کار باید کار باشد تا بشود چاپش کرد. البته مسئله مالی هم دغدغه ­ای همگانی است. بحث قیچی و سانسور که ناگفتنی است. سعی خودم را کرده­ ام که به ویژه در کارهای تحقیقی به شکل علمی کار شود و اطلاعات و آمار متقن و صحیح و مستندی ارایه شود اما هنوز خودم راضی نشده­ ام. هر چند که برخی کارها را که برخی دوستان دیده­ اند از سر خیر خواهی خواسته­ اند که سریع ­تر منتشر کنم. با اینکه برخی از کارها بیش از سی بار باز نویسی شده ­اند اما هنوز خودم چندان به نتیجه دلخوش نیستم و باز فکر می­ کنم باید تلاش و جستجو ی بیشتر ی کنم تا کارهای بهتری از آب در آید تا اگر عمری باقی بود شاید سالی سال­ تری دیگر به چاپشان بسپارم و پیمانه عمر گر به سر رسید شاید چند صد سال بعد گر زدست موریانه­ ها و وراث در امان مانَد قربانی یا زارعی یا بهرسی نامی از سر دیوانگی و عاشقی پیدا شود به عنوان یک اثر خطیِ مانده از قرون پیشین به چاپش رساند گر آن روز را کتاب ارزشی باشد البته و ان­ شاا… .

 

« پاره اوراقی …

 

اوفتاده در کناری، مات و حیران!

 

زیر گرد و خاک سال و ماه پنهان،

 

و غبارش چهره­ ی گویای او را رنگ غم ­اندود کرده

 

کهنه گشته، زرد گشته، چهره درد آلود کرده.

 

 

در کناری، در میان خرمنی از خاطرات و یادهای تلخ

 

در گریبان سر فرود انداخته، رازی نهفته

 

صفحه­ ای از گفتنی ­های نگفته،

 

زیر گرد و خاک سال و ماه خفته

 

گشته در تابوت نسیان ­هاش پنهان

 

آنچنان که پاره اوراقی …/یدا… رویایی/

 

اقلیم دشتی چه قدر در آثار شما بازتاب دارد؟

 

ریشه هر کسی در خاکی است؛ ریشه من در دشتی. به قول باباچاهی « از خاکمان آفتاب بر می ­آید » و به قول رویایی « نیروی نور » است. جان من همچون رودخانه­ ها در دشتی عمق پیدا کرده است ( لنگستون هیوز: جان من همچون رودخانه ­ها عمق پیدا کرده است ). دشتی به من جان داده است نیرو و نور بخشیده است. وجود من از این خاک تغذیه کرده است. پوست من گوشت من گویش من ذهن من فکر من از دشتی است و نه من که هیچ دشتیاتی را از این خاک گریزی و گزیری نیست. گزیر و گریزی هم اگر باشد نوعی تلاش برای پس زدن چیزی است که در تار و پودت جاری است. سدی اگر بتوانی جلویش بگذاری و به سرکوبش بکوشی اگر پیش نرود نفوذ می ­کند و در اعماق وجودت جا خوش می ­کند و جایی و روزی به شکلی دیگر سرباز می­ کند و خودش را عیان می­ کند.

 

« نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن

 

به اصل روشن خورشید

 

و ریختن به شعور نور

 

طبیعی است

 

که آسیاب ­های بادی می پوسند

 

چرا توقف کنم؟

 

من خوشه ­های نارس گندم را

 

به زیر پستان می گیرم

 

و شیر می ­دهم

 

صدا، صدا، تنها صدا

 

صدای خواهش شفاف آب به جاری­ شدن

 

صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک

 

صدای انعقاد نطفه­ ی معنی

 

و بسط ذهن مشترک عشق

 

صدا، صدا، صدا، تنها صداست که می ماند »

 

دشتی در من اما جاری است. همیشه جاری بوده است. شاید ناملایماتی بوده باشد. شاید دلگیری­ های باشد اما در هیچ لحظه عمرم خودم را از این ریشه و این ریشه را از خاک و خاستگاهش دور و جدا ندیده و نکرده ­ام.

 

« باید برگردم

 

زیر آسمان پرده­ی نقاشی

 

و بمانم آنقدر که برگردم

 

با درختی که تندتند آبش می­ د­هیم

 

زیر بید مجنونی که از کتاب­ های درسی

 

باید بمانم ­و برگردم »/علی باباچاهی/

 

من زاده دشتی ­ام و دشتی در من در ذهنم زبانم فکرم و آثارم مداوم متولد می ­شود. این تولد در آثارم به دو شکل است یکی خود خواسته که قریب بیست و پنج سال است با علم و آگاهی و اختیار محور پرسش و پژوهش قرار داده­ ام و حاصل آن گفته شد. هنوز کار نکرده بسیار دارم. کم­ کاری خیلی کرده ­ام. باید در فرصت نامعلوم باقی ­مانده تلاش بیشتری کنم. سعادت و شادمانی من این است که در این برهه، جمعی از دوستان هم­ دل کنار هم قرار گرفته ­ایم و با هم این بار را برداشته­ ایم هر یک گوشه ­ای را تا جایی بر زمین نهیم و دیگرانی پیدا شوند و به جلو برانندش. من هم سهمی هر چند اندک در این باربری داشته­ ام. ادعا نیست افتخار است که به این راه رفته ­ام. با جمع این دوستان، می توانم مدعی شوم بسیاری از آنچه امروز به عنوان منابعی درباره دشتی در اختیار و موجود است نتیجه عشق ­ورزی­ ها و جستجوگری ­های همین جمع است. بسیاری از منابع و مقاله ­ها و هر چه درباره دشتی است تا پیش از بیست سال پیش وجود نداشت. با برگزاری یک­ سری همایش ­ها مانند « دشتی در آیینه تاریخ »، « سیدعلی­نقی دشتی میانخره ای »، « گویش دشتی » و « نقش دشتی در برابر استعمار م و یک­ سری یادمان­ ها مانند بزرگداشت­ های زنده ­یادها فایز و اسدی و مرادی و هاشمی ­زاده ­ها و بهزادی و صدها نشست و جلسه و … درباره تاریخ دشتی، هنر دشتی و هر چه به دشتی مربوط است منابع ماندگاری به جا مانده است که پیشینه دشتی را برای ما و آیندگان روشن ­تر کرده است که این همه از قِبِلِ تلاش ­های بزرگوارانی مانند مرحوم سیدمحمدرضا و حاج­سید کوچک هاشمی ­زاده، سیدغلامحسین بهرسی، غلامرضا قربانی­ مقدم، حمید زارعی، غلامحسین هادی ­نژاد، ابراهیم و محمد شاکری مطلق، نیما و ماندانا رضوانی، عادل دواسری، مهدی اشکپور، غلامرضا عوض­ نژاد، محمد اشگرف، علی جاویدان، محسن حاجی پور، روح­الله حاجی ­زاده، علی روستا، سیدمهدی هاشمی، علی اسماعیل ­پور، زنده ­یاد اسماعیل حاجیانی، سیده اکرم جعفری، سیداحمد جعفری و همچنین همکاران ارشادی­ ام اکبر بردستانی، یدا… بیگناه، مرحوم عبدالخالق خواجه­ زاده، عبدالرضا قادری، حمید ذاکری، ایوب آشنا، عبدالرضا غلامیان، غلامرضا صدریان مطلق، سیدمهدی رضوانی، محمدرضا شاکریان، سیدمهدی رضوانی، خلیل احمدزاده، غلام بردستانی، سیروس جعفر بک لو … و خانم­ها سکینه پروانه و زهرا شیخیانی و چمکوری و بسیاری کسان دیگر به بار نشسته است. عزیزانی نیز در کاکی و شنبه و روستاها زحمت بسیار کشیده­ اند. دستشان مریزاد. من نیز گاهی با محوریت خودم و گاهی به دعوت دوستان با ایشان بوده­ ام. گاهی در مقام محقق و مولف و گاهی در قامت مجری و مدیر و دبیر و هم ­دل و همراه و حامی و مشوق و مخاطب. گاهی عَلَم به دست بوده­ ام و گاهی قلم. گاهی پیشگام بوده ­ام و گاهی همگام. گاهی با کمک دیگران و گاهی به کمک دیگران. و نتیجه خالی از عیب نبوده نیست اما هر چه از کار در آمده افتخاری است برای ما، کارنامه ­ای است برای دشتی و یادگاری برای آیندگان.

 

« اگر این پرستو بداند

 

که من چقدر تو را دوست دارم

 

به خدا زمین از رفتنِ این همه دایره باز … باز می ­ماند!

 

 

 

چه دیر آمدی حالایِ هزارسالۀ من

 

من این نیستم که بوده ­ام

 

او که من بود آن همه سال،

 

رفته زیر سایۀ آن بیدِ بی ­نشان مرده است ».

 

در مقام محقق، دشتی محور پرسش­ هایم بوده است. روزی می­ خواستم در مورد « کلات مند » مطلبی بنویسم. دو منبع بیشتر نبود یکی آنچه شادروان اقتداری در اثر سترگش « آثار باستانی سواحل و جزایر خلیج فارس و دریای عمان » نوشته بود و دیگری مقاله­ ای از وایت هوس معروف. هیچکدام راضی کننده نبود و چیز زیادی را مشخص نمی ­کردند و آمار غلط بسیار داشتند. خواستم بدانم این اثر شگفت ­انگیز چیست و به چه کار آمده که چنین در ساختنش رنج بسیار برده و تیشه ­ها بر دیواره­ ها زده ­اند؟ آنقدر خواندم تا دانستم در این اثر رازی مهری نهفته است و این غور عاشقانه باعث شد در سال ۷۷ در مطلبی به کارکرد آن بنا اشاره کنم که مقبول افتاد و پیامد آن مطلب هر کس از این اثر گفت و نوشت آن را اثری مهری خواند چنان که امروز حتی عوام نیز پیشوند « مهرابه » به کار می­ برند و مهرابه بودنش که بخشی از ادعا و اثباتش احتمالا از من بوده اکنون تقریبا جا افتاده­ وُ مقبولِ اهل ­وُ همگان است. برای من البته این پژوهش حسن و فواید بیشتری داشت. موجب علاقه ­مندی به این آیین باستانی ایرانی شد که حاصلش سه اثر شده است که ذکرش گفتم. یا در باب کوه نمک که پس از ثبتش در فهرست آثار طبیعی ملی به تحقیق پرداختم. با خواندن مقاله من، دوستی بی­ ادعا به نام محمد جمشیدی با همراهی عباس شیخیانی به دیدن آن در سال ۸۷ ترغیب شد و رفت و برگشت و تحفه آورد و بعدتر حمید زارعی و دیگر دوستان همراه، در نام­ آوری این اثر بدیع که تا پیش از این و با وجود این که در بابش پژوهش شده بود و حتی جناب صافی چند سالی پیش ­تر مستندی ساخته بود و عکس ­هایش نیز در میانه دهه هفتاد منتشر شده بود بسیار تلاش ­ها کردند و کوه نمک را از اثری با آن عظمت که دشتی ­ها نیز از بودنش بی­ خبر مانده بودند تا چه رسد به دگران، شهرتی جهانی بخشیدند چنانکه امروزه کوه نمک دشتی از قبل این همه رنج و مرارت عاشقانه، نامی آشناست و بسیاری برای دیدن آنچه دوستان به ویژه شخص جناب زارعی در ثبت و معرفی ­اش کوشیده ­اند راهی این کهن دیار جنوبی کشورمان شدند و سفیران فرهنگی دیارمان شدند. و یا کلوت­ های دشتی که باز اول ­بار در پژوهش ­های من آمد و سرنوشتی مشابه کوه نمک یافت و یا بسیاری آثار و مکان­ های دیگر مانند استودان ­های درویشی که امروزه نامش برسر زبان ­هاست و تعدادی ­شان به ثبت رسیده و بسیاری در انتظار ثبت مانده است. البته در این دیدن­ ها، اگر همراهی ها و تشویق­ های سرورانم استاد غلامرضا قربانی، علی جاویدان، محمد اشگرف، غلامحسین هادی ­نژاد و محمد شاکری مطلق نبود بی شک خفته ­ای در خانه بیش نبودم و هر آنچه بوده از دولتی این بزرگان بوده که از قلم من جاری شده است و بس. همه این ­ها که گفتم بخشی کوچک از دینی بزرگ به سرچشمه ­ای است که نامش دشتی است. دینی که تا همیشه به گردن من و هر دشتیاتی است در هر کجای این جهان که زیست کند. و مرا از باب آنچه کرده ­ام منتی که نیست هیچ، بل افتخاری است که تا همیشه با من است و شرمساری بیشتر برای تلاش­ های ناکرده و پرسش های نپرداخته و پاسخ ­های نیافته.

 

و شکل دیگر این اثر بخشی در من، تبلور آن در داستان ­هایم است. جغرافیا چنانکه در آثار استاد صفدری نمایان است و نمودی محوری دارد در آثار داستانی من نموده نداشته است اما بی ­شک مویرگ­ وار در پشت لحن و رفتار شخصیت ­هایم ردی از دشتی پیداست.

 

« … من تو را می ­سرایم

 

برای بعدها می­ سرایم چهره ­ی تو را و لطف تو را

 

کمالِ پخته ­گیِ معرفتت را

 

و اندوهی را که در ژرفای شادخوییِ تو بود

 

 

نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که می­ موید

 

و نسیمی اندوهگن را که به زیتون ­زاران می ­گذرد به خاطر می ­آورم »/فدریکو گارسیا لورکا/

 

چگونه ایده یک داستان را به دست می ­آورید؟

 

از زندگی. از آنچه دیده شنیده خوانده دانسته و تجربه کرده­ ام. از هر چیزی می ­شود ایده ساخت. از یک حرف یک شی یک حادثه یک جریان یک جنگ یک جامعه یا جهان. ایده­ ها خیلی ساده ­تر و خیلی بیشتر از آنچه فکر می ­کنیم و می اندیشیم در برون و درون ما وجود دارد. همه چیز به قدرت پردازش ذهن و خلاقیت نویسنده بستگی دارد که چه ایده ­ای را در ذهنش بپروراند. ایده یک داستان مانند نطفه است. این نطفه نیاز به مراقبت دارد. اگر خوب تغذیه شود. بهداشت روان و جسم رعایت شود و با نوشتن اولین کلمه ­اش بر کاغذ و صفحه زاده شود تازه یک عمری نیاز است تا با سخت­ کوشی در تربیت صحیحش، بتوان از او اثری نیک­ نام و مانا ساخت. در این ساختن و پرداختن، ایده باید ظرفیت داستان ­شدن و بزرگ شدن هم داشته باشد. از هر ایده ­ای نمی ­توان داستان ساخت و داستان خوب به ایده خوب نیازمند است.

 

در بیشتر موارد نیز پرداخت منِ نویسنده غیر مستقیم است. هر چند بسیار اتفاق افتاده که نویسنده تجربه­ های شخصی­ اش را مانند تنگسیر چوبک به داستانی خواندنی تبدیل کرده باشد اما بیشتر ایده­ ها به شکلی غیر مستقیم در ذهن جا می ­گیرد و گاه باز شناخت ما به ازا واقعیت در یک اثر داستانی برای خود نویسنده هم آسان نیست. مثلا ما به ازا پیرمرد خنزرپنزری در بوف کور کیست؟ در این خصوص نقدها نوشته و صحبت ­های بسیاری شده است یا دستی که مرغ­ ها را در داستان کوتاه چوبک از قفس بیرون می ­کشد؟

 

در کار قصه نویسی بیشتر از چه موضوعاتی الهام می ­گیرید؟

 

از هر چیز که بشود داستان خوبی نوشت. برای من که به رئال علاقه­ مندم جامعه و رفتار و روابط آدمیان با خود و دیگران بیش از هر موضوع دیگری اهمیت دارد. در این بین، روابط زن و مرد و عشق انسانی چه در خواندن و چه در نوشتن بیشتر از هر موضوع دیگر برایم جذاب است و در بیشتر داستان­ هایم نمود دارد.

 

در حوزه نقد نیز شما فعالید، نقد ادبی در خورموج چطور است؟

 

« گفتمت که راه دیگری

 

انتخاب کن:

 

دفتر مرا ورق بزن!

 

نقطه نقطه/حرف حرف

 

واژه واژه/سطر سطر

 

شعرهای دفتر مرا

 

مو به مو حساب کن! » /قیصر امین­پور/

 

خوب نیست. در هیج کجا خوب نیست. نه در خورموج نه در بوشهر نه در ایران و نه حتی در جهان! ( مگر آنکه ترجمه نشده باشد؟ ). همانگونه که جهان امروز از وجود نویسندگانی هم­ قد و قوارۀ تالستوی و چخوف و داستایفوسکی و کافکا و جویس و بورخس و سارتر و کامو و فاکنر و همینگوی و کالوینو خالی است از حضور منتقدان بزرگی چون بارت و باختین و دریدا و … نیز عاری است. در ایران که نقد از ابتدا امری جدی نبود و بیشتر منتقدان خود نویسندگان و شاعرانی بودند که در نبود منتقدان حرفه ­ای معمولا از سر تفنن در معرفی در اندازه کاری ژورنالیستی به نقد آثار دیگران می ­پرداختند. از بین ایشان البته تعدادی نام ­آورترند. یکی از ایشان، که آثار تحلیلی زیاد بر آثار بزرگان ادب کلاسیک پارسی نگاشته، علی دشتی است. سبک و سیاق دشتی در نقد، مورد پسند سنتی ­ها قرار داشت و هنوز هم علاقه­ مندانی دارد. شیوه نقد نویسی دشتی همانند داستان­ هایش رهروانی یافت و ادامه پیدا کرد. عیب دشتی این بود که هیچ اثر جدیدی چشمانش را نگرفت و بر کارهای معاصر نقدی ننوشت مگر یاداشت ­هایی کوتاه در تعریف و معرفی چند اثر تازه چاپ شده دوستان و هم­ محفلی­ هایش. امروزه نیز بسیاری در کار نقدند اما نقد حرفه­ ای را باید از کار ژورنالیستی جدا کرد. علاوه بر افرادی چون براهنی و باباچاهی و شهید راه قلم محمد مختاری و چند نام دیگر که همه در اصل شاعر و نویسنده بودند امروزه تعدادی محدود را می ­توان نام برد که نقد را می ­شناسند و حرفه ­ای ­تر عمل می­ کنند کسانی همانند جواد اسحاقیان و لیلا صادقی به نمایندگی از دو نسل که نقدهای قابل اعتناتری منتشر کرده ­اند.

 

نقد در خورموج به معنای واقعی کلمه هیچگاه شکل نگرفته است و نقد در اینجا محدود به یک سری اظهار فضل ­ها و نظرهای آنی، شتاب ­زده، غیرفنی و بدون آگاهی عمیق و دقیق حاضران از آثار خوانده شده به شیوه مرسوم همه جلسات شعر و داستان در همه ­جا بوده است که نمی ­توان آن نظرهای محفلی را به عنوان نقدی جدی تلقی کرد. اما اگر مبنای کلام اینچنین به اصلاح نقدهایی است نقد شعر و داستان در دو دوره انجمن سال ۷۵ و اهل قلم در سال ­های آغازین که به صورت جدی ­تر به نقد آثار اعضا و به ویژه در انجمن اهل قلم که علاوه بر آن، بدون ملاحظات معمول انجمنی به خوانش و نقد و تحلیل آثار جدید و مدرن بزرگان معاصر داستان ایران و جهان پرداخته می­ شد از ارزش و اعتبار بیشتری برخوردار بود و سطح آن نقد و نظرها را به جرات ­می ­توانم مدعی باشم که از سطح خیلی از جلسات و مطبوعات استانی و حتی سراسری اگر بالاتر نبود چیزی کم نداشت. از قِبِلِ این جلسات، دوستانی به نقد نوشتن روی آوردند که در بین شاعران علیرضا عمرانی، خلیل شیخیانی و فراز بهزادی بیش از دیگران به چاپ نقدها و تحلیل ­هایشان دست زدند و به شکل ­گیری جریان نقد استان به ویژه در نیمه دوم دهه هفتاد و دهه هشتاد، کمک ­های شایانی کردند. در بین داستان نویسان نیز حسین منصوری، خلیل شیخیانی و محسن حاجی ­پور بیش از سایرین به نقد داستان و چاپ آثار قلمی خود در مطبوعات همت گماشتند. از بین ایشان تنها حسین منصوری آثاری در این خصوص به چاپ رسانده است و علیرضا عمرانی که استعداد خاصی در این زمینه داشت و حیف که خیلی زود در گیرودار زندگی گیر کرد هر چند به تازگی مجموعه ­ای از نقدهای گذشته خود را که در مطبوعات به چاپ رسانده بود در کتابی تحت عنوان « از زبان تا فرازبان » به چاپ رسانده است. علاوه بر ایشان باید یاد کنیم از مرحوم علیرضا شیرکانی سردبیر متین « پیام جنوب » که اگر چه اصالتی خورموجی داشت و جز یک ­بار به دعوت انجمن اهل قلم که در یکی از جلسات آن شرکت کرد متاسفانه در فضای ادبی خورموج حضور نداشت هر چند با نوشتن نقدهای متعدد و چاپ نقدهای کسانی چون بنده و بازیاری و سایرین در هفته ­نامه ­اش دین خودش را به نوعی به داستان و دشتی ادا می ­کرد. همچنین باید از خانم نسرین مظفری نام ببرم که دستی بر آتش دارد و کارهای پژوهشی ­اش را در این زمینه همانند « جنوبگان شعر » به چاپ رسانده است. یکی از کسانی که قدرت قلم خوبی در نوشتن نقد دارد و با کار بیشتر می ­توانست در این حوزه موفق باشد خلیل غلامی بود که متاسفانه کارش را جدی نگرفت و تا آنجا که باخبرم تنها به نوشتن مقالاتی سفارشی بسنده کرده است. همچنین باید یاد کنم از سیدمحمدضا هاشمی ­زاده که سالیانی با برنامه ­ای­ رادیویی به عنوان منتقد همکاری می ­کرد و در جلسات شعر خورموج نیز همواره حضوری پررنگ داشت و به نقد آثار دیگر شاعران همت می گماشت. فراز بهزادی از استعدادهای نابی بود که شعر را بهتر از دیگران می ­فهمد اما او بیشتر شاعر است تا منتقد و او را این نظر عیبی نیست. خلیل شیخیانی نیز که در سال­ های جوانی پرکار می­ نمود متاسفانه به راهش ادامه نداد و خیلی سریع از این قطار پیاده شد[۵].

 

بنده نیز بی هیچ ادعایی در این باره آثاری در نقد کار دیگران نوشته و گاه گاهی در مطبوعات استانی و کشوری به چاپ رسانده ­ام. تفاوت من با همه ایشان این بوده و هست که نقد اولویت من بوده و در طول سالیان رنگ نباخته و دیگر آنکه به نقد آثار نویسندگان هم ­اقلیمی و یا ایرانی بسنده نکرده ­ام و بیشتر بر آثار بزرگان ادبیات جهان تمرکز داشته ­ام به طوری که مجموعه نقدهای مستقلی بر آثار بزرگانی چون ماریو بارگاس یوسا، مارگریت دوراس، همینگوی، ایتالو کالوینو و همچنین مجموعه « خوانش بیست داستان عاشقانه »، «نقدهایی بر هفت رمان بزرگ فارسی »، « نقد و بررسی داستان ­های ابراهیم گلستان » و علاوه بر این بر برخی آثار ایرانی و هم ­استانی از جمله « نقد آثار محمدرضا صفدری » آماده دارم که هنوز فرصت و اراده­ای بر چاپشان نیافته ­ام.

 

شناخت­نامه صفدری در دست چاپ دارید، از این کتاب بگویید.

 

این کتاب ادای دینی است به استاد « محمدرضا صفدری » به پاس عرق ­ریزی ­ها و قریب نیم­ قرن عشق ­ورزی با واژگان و داستان و آدم­ ها و در و دیوار این دیار. به یقین هیچ­ کس به اندازه­ ای « محمدرضا صفدری » نام « خورموج » را پرآوازه نکرده است به همین منظور همه خورموجی­ ها بایست قدردان ایشان باشند. این قدردانی هم باید در عمل باشد. پیشنهاد من حداقل نام­ گذاری یک مکان فرهنگی مانند فرهنگسرا یا مدرسه و یا حداقل یک خیابان در خورموج به نام ایشان است و مطمئن هستم که روزی این انجام می ­شود پس چه بهتر که به دستان ما و در زمان خود استاد صورت گیرد تا افتخارش برای همه شاگردان و همشهریانش بماند و ایشان را از تکریمش دل­ خوش آید.

 

کار شناختنامه، نود درصد پیش رفته است. کتاب شامل صد و بیست نقد، مصاحبه­ و نمونه آثار به همراه کتابشناسی و سال­ شمار زندگی ایشان است که به حدود چند صد صفحه می­ رسد. اکنون کار تایپ و ویرایش انجام شده است و در مرحله انتخاب ناشر هستیم. مطالب این کتاب را از دهه هفتاد جمع ­آوری کرده ­ام. چند سال پیش از استاد اجازه چاپش را گرفتم اما به همان دلایلی که دیگر چاپ آثارم به تاخیر افتاده است ماند تا این که از طرف استاد و خانم دکتر مظفری، کسی به من معرفی شد تا در نوشتن پایان ­نامه­ اش که با موضوع آثار وی بود به وی کمک کنم. پس از اتمام پایان­ نامه چون وی را فردی پیگیر دیدم از ایشان خواستم کمک کند تا این شناخت ­نامه را که چند سالی به تعویق افتاده بود به دست چاپ بسپاریم. موافقت کردند. جمع­ آوری و انتخاب مطالب با من بود و تایپ و کسب رضایت نویسندگان نقدها و مقاله­ ها با ایشان. اکنون باید از خانم « فاطمه شادکام » که در این راه کمک ­یارم شدند بی نهایت تشکر کنم و پیشنهاد داده ­ام اگر بتوانیم این کار را به خوبی در بیاوریم در چاپ شناخت­ نامه­ های دیگر که مطالب شان را جمع ­آوری و گزینش کرده­ ام نیز همکاری داشته باشد تا خدا چه خواهد.

 

آیا صفدری تاثیری بر داستان­ نویسان خورموجی داشته است؟

 

صفدری یکی از بزرگان ادبیات معاصر ایران است. بورخس بزرگ، نقل به مضمون، می ­گوید ادبیات تکمیل تجربه ­های دیگران است و گفته ما همه دزد تجربه ­های دیگران هستیم. جناب باباچاهی نیز روزی به من گفت: « ادبیات مصادره تجربه­ های دیگران به نفع خود است ». ادبیات و هنر بر خلاف علم، گذشته را نقض و نفی نمی ­کند بلکه اثری بر آثار گذشته و گذشتگان و داشته­ های پیشین می ­افزاید. صفدری مثل هر نویسنده و هنرمند دیگری خود متاثر از آثار دیگران است و عقبه­ ای و ریشه در گذشته ادب ایران و جهان دارد. به قول یوسا « نوآوری ­های نویسندگان بزرگ چشم ما را به جنبه­ های ناشناخته وضعیت خودمان باز می ­کند ». صفدری با شناخت و توانمندی قابل توجه ­اش، زمینه بهره ­مندی بیشتری از ظرفیت ­های زبان فارسی را فراهم آورده است و این مهم موجب شده تا ایشان آثار در خوری خلق کند و پیشنهادهایی با هوشمندی از درک ظرافت ­ها و ظرفیت ­ها و زیبایی گویش دشتی، به زبان و داستان پارسی بدهد و نوآوری ­هایی داشته باشد که تاثیر ایشان را دامنه­ دارتر کرده است. به همین دلیل تاثیر ایشان نه تنها بر داستان­ نویسان خورموجی که بر آینده داستان ایران انکارناپذیر است هر چند گاه این تاثیر مستقیم نباشد. به خاطر بافت داستانی صفدری و ارتباطش با جغرافیای خورموج، داستان ­های ایشان بیش و پیش از هر نویسنده دیگری مورد توجه نویسندگان خورموجی است. پس تاثیرپذیری ایشان از آثار صفدری، به ویژه آن که ایشان تا اوایل دهه هفتاد در خورموج تدریس می کردند و بسیاری از نویسندگان امروز خورموجی با تشویق ایشان پای در این راه گذاشته ­اند. تاثیر پذیری ایشان امری طبیعی است و همه ما خواسته و ناخواسته از استاد تاثیر پذیرفته ­ایم. در این بین آن چه اهمیت دارد این است که نویسندگان باید از تقلید صرف بپرهیزند و بکوشند راه خودشان را پیدا کنند؛ راهی مستقل که از آن ها همچون خود جناب صفدری قله ­ای دیگر در کنار سایر قلل رفیع ادبیات ایران و جهان بسازد و موجب افتخار دشتی و ایران و جهان شوند.

 

[۱] – با اشاره به این شعر زنده­یاد قیصر امین­پور که “فروغ” را خواهر خود خواند: “ای درخت آشنا/ شاخه­های خویش را / ناگهان کجا جا گذاشتی؟/ یا به قول خواهرم فروغ:/«دستهای خویش را/ در کدام باغچه/ عاشقانه کاشتی؟!»

 

[۲] – از معشوق­های ازلی داستان­های صفدری

 

[۳] – عنوان نقدی از صاحب این قلم بر داستان “تیله آبی” “محمدرضا صفدری”

 

[۴] – بارگاس یوسا، ماریو، چرا ادبیات، ترجمه عبدالله کوثری، لوح فکر، چاگ اول، صص۱۶-۱۵

 

[۵] – باتوجه به اینکه احتمال می­دادم در نام­آوری بچه­های کاکی و شنبه و طسوج کسی از قلم بیافتد در این مجال، از یادآوری ایشان خودداری کرده­ام.

 

ديدگاه بسته شد.

آخرين اخبار
پر بحث ترين
آیین‌‎نامه سی و ششمین جشنواره بین‌المللی فیلم کوتاه تهران
جدول کلاس های انجمن سینمای جوانان استان بوشهر در فصل تابستان
محل كد آمار