بخش دوم گفت و گو با هادی اخلاقی نویسنده و محقق خورموجی

تاریخ انتشار: پنج شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۹ | ۲۳:۳۴ ب.ظ
بخش دوم گفت و گو با هادی اخلاقی نویسنده و محقق خورموجی     شما موسس انجمن اهل قلم در خورموج بودید، از شروع فعالیت ها و اثرات آن در خورموج بگویید؟   « راهت به هنر، هرچه رهاتر باشد   با رهروِ روح آشناتر باشد   زان پنجرۀ شگرف، چون در نگری،   آن لحظه خدا نیز خداتر باشد »/شفیعی کدکنی/   تاسیس یک انجمن مثل […]

 

 

شما موسس انجمن اهل قلم در خورموج بودید، از شروع فعالیت ها و اثرات آن در خورموج بگویید؟

 

« راهت به هنر، هرچه رهاتر باشد

 

با رهروِ روح آشناتر باشد

 

زان پنجرۀ شگرف، چون در نگری،

 

آن لحظه خدا نیز خداتر باشد »/شفیعی کدکنی/

 

تاسیس یک انجمن مثل چاپ کتاب مثل تولد فرزند است. هم ارزشمند و اثر بخش است و هم لذت­ بخش. مهم ­ترین اثر این انجمن حداقل برای شخص من سعادت دوستی و همراهی دوستان بسیار خوبی بوده که بسیار بیش از من برای انجمن اهل قلم وقت گذاشته و برایش دل سوزانده اند و این همراهی چنان بوده که هنوز با گذشت بیش از دو دهه این جمع و هسته اولیه به شکلی پویا و پایدار به انجمن احساس وابستگی و دلسوزی و هم بستگی می ­کنند. دوستان دیرینم حسین منصوری، محمدجواد و خلیل شیخیانی، روح­ا… حاجی ­زاده، محسن حاجی­ پور، سیداصغر آزمون، حسین تیموری، روان شاد حمید آل یوسف، احمد امیری، عادل دواسری، فراز و زنده یاد کاوه بهزادی، مهرزاد خواجه که خداوند ایشان را شفا دهد، مهدی جمالی، محمدشفیع عاشوری، سیدمهدی هاشمی، اصغر حاجی زاده، حسن چاهشوری، محمدی­ و … و خانم­ ها زبیده و ملیحه و فاطمه و زهرا تیموری، معصومه شیخیانی، اعظم چمکوری، مریم حاتمی، مریم حسین ­پور، زینب دهدارفر در گذشته و امیرمحمد خلیلی، علی ناظمی و صدیقه نیرو، فرشته گزدرازی، فریده طاهری، فرخ ­بانو رزمی، فاطمه مزارعی و … در سال ­های اخیر به انجمن یاری ­ها رسانده­ اند و روشنی ­بخش جلسات آن بوده ­اند.

 

« یک پنجره برای من کافیست

 

یک پنجره به لحظه ­ی آگاهی و نگاه و سکوت

 

اکنون نهال گردو

 

آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ ­های جوانش

 

معنی کند » /فروغ فرخزاد/

 

آن چه امروزه به نام انجمن اهل قلم شناخته می ­شود در صبح یک روز پاییزی در سال ۷۷ متولد شد. من مسئول انجمن شعر و ادب شده بودم. پس از یک دوره رکود و انفعال که با یک ­سری اختلاف­ دیدگاه­ ها که با نیمای بزرگ در ادب پارسی در آغاز قرن شروع شده بود هفتاد و پنج ­سال بعد در جلسات پررونق، باشکوه و اثرگذار سال ۷۵ انجمن شعر خورموج که در کتابخانه عمومی برگزار می ­شد و به جرات تا به امروز حداقل در استان چون آن ندیده ­ام و تا همیشه هوای آن در سر مانده و می ­ماند و من و خیلی های دیگر از دل آن جلسات در آمدیم، بازرخ نمود. کوچ نابهنگام و شاعرانه شایان حامدی که در آن اواخر در جلسات شرکت می­ جست و شمع محفل شده بود پایان تراژیک آن جلسات تکرار ناشدنی بود. جلساتی که بزرگانی چون حاج سیدکوچک و مرحوم حاج ­سیدمحمدرضا هاشمی ­زاده­، مرحوم ایرج اسدی، نوذر فولادی، سید اسماعیل و فراز بهزادی، احمد و حسین منصوری، علیرضا عمرانی که مجری جلسات بود، زنده ­یاد شایان حامدی، کامران و سوشیانس حامدی، خلیل شیخیانی، حسین منصوری داستان ­نویس، محمدرضا بیگناه، غلامرضا حیاتی، عبدالرسول عمادی، عبدالله حسن ­ابراهیمی، زندوی، ناصر و خلیل غلامی، عبدالوهاب و یدالله احمدی، درمسرا، فراز بهزادی، نیما و ماندانا رضوانی، ابراهیم شاکری مطلق، سیدامیرحسین حسینی، حمید زارعی، مرحوم حیدر دشتی، روح الله و میثم حاجی­ زاده، عبدالرضا مظفری، خدابخش بهمنی و خانم ­ها شهربانو عبدالشاهی، آذر و مرضیه منصوری ­فرد، سارا و عاطفه شیرکانی، فاطمه اسماعیلی، مرحوم پروین افگانه، خیزران و پروین مظفری و ده ­ها نام دیگر در آن حضور مستمر و موثر داشتند و با وجودشان بر رونق این انجمن می ­افزودند.

 

« تا مریمی ­ها نرویند

 

و ستاره ­ها را سرِ حوصله نشمارم

 

از خوابِ خوبِ این شبِ آشنا نگذرم »

 

بگذریم. « از رویای تو دور، از خواب این خانه حتی هم …! ». به قول صالحی « چقدر دلم برای عبور از خوابِ این همه دیوار گرفته است ». هیچ وقتی از این روزگار من این همه غمگین نبوده ­ام. و باز به قول صالحی:

 

« ما همان اوایلِ غروبِ قشنگ

 

رو به آسمانِ آشنا می ­رفتیم­ وُ

 

صبح زود

 

باز با خودِ آفتاب، آشناتر بر می­ گشتیم »

 

مرگ شایان، غم­ انگیزترین اتفاق ممکن بود. ما به دیدار آن انجمن به گفتن به شنیدن و به حضور دیگری عادت داشتیم. مرگ شایان، پایان دیدارها نبود اما پایان تلخ آن جمع تابناک بود. برای آن جمع که از غروب پنج شنبه­ ها بر آن صندلی­ های خشک چوبی کتابخانه ­ای که بعدها به پیشنهاد این تن به نام مورخ نامی « میرزاجعفرخان حقایق ­نگار خورموجی » مزین شد تا نیمه ­های شب می ­نشستند و زمان برای گفتن کم می آوردند، مرگ شایان در حکم کودتای بیست و هشت مرداد بود. همه از مرگ ایشان تاثیر پذیرفتند و هر یک به لاکی فرو رفت. در شنبه­ شبی پیش از دفن شایان برای این که چه کنیم جلسه ­ای برگزار شد که همه بودند و هیچ کس حرفی برای گفتن نداشت جز گریه ­های بسیار بر شاعر رفته.

 

« ابرها با من بودند

 

ابرها آن شب هم

 

که کنارت بودم

 

با من بودند

 

ابرها بارانی بودند

 

ابرها آن شب هم

 

که کنارت بودند

 

بارانی بودند » /شایان حامدی/

 

شعرهای شاعران این جا همه از مرگ شایان تاثیر پذیرفت و بوی مرگ و یاس گرفت. خیلی تلاش شد تا آن جلسات دوباره پا بگیرد اما نشد. دل و دماغی نبود.

 

« اطاق

 

دارد در دود می­ میرد

 

جهان اما

 

به راه خود می ­رود

 

چه غم ­های مقدسی که داشتم

 

چه شعرهایی

 

که ناسروده ماند

 

چه بوسه ­هایی

 

که پرپر شد

 

●●

 

دریغا

 

شاعری که من بودم! » /علیرضا عمرانی/

 

دو سال طول کشید تا من با کمک جمعی جوان، چراغی جدید برافروزیم. جلسه با افرادی جدید و تازه­ کار رونقی تازه یافت و چنان پررونق شد که تصمیم گرفتیم داستان که در همه جلسات شعر، کمتر بهایی می­ یافت مجزا کرده و در جلسه ­ای مستقل به آن پرداخته شود. و یک صبح روز جمعه آبان­ ماه این اتفاق افتاد و تا آن جا که می ­دانم شد اولین جلسه تخصصی مستقل داستان استان. بعدتر مسئولیت انجمن شعر به جناب زارعی واگذاشتم و خود بر داستان متمرکز شدم. برای رونق بخشی به این جلسات، با هم ­فکری سایر دوستان به­ ویژه دوستانم آزمون، حاجی­ پور و حاجی ­زاده و همراهی سایر اعضا برنامه های خاصی پیش ­بینی و اجرا کردیم. دعوت از بزرگانی چون شادروان ­ها منوچهر آتشی، محسن شریف و علیرضا شیرکانی، محمدرضا صفدری، ایرج صغیری و … و برگزاری نشست های مشترک با انجمن ­های سایر شهرستان­ ها، حضور در جشنواره­ ها، برگزاری کلاس ­های داستان ­نویسی، برگزاری نخستین و آخرین جشنواره شعر و داستان شهرستان دشتی، برگزاری جشن ­های سالانه تولد انجمن، برگزاری جلسات شعر و داستان ­خوانی در دانشگاه ­های استان و شیراز، چاپ نشریه هفتگی انجمن به نام پیرنگ، برگزاری اردوهای تفریحی به سراسر کشور، ایجاد صندوق اعضا که برای خرید کتاب به اعضا تسهیلات می­ داد، تشکیل کتابخانه تخصصی انجمن و خرید نشریات ادبی و هنری که به کمک خود اعضا انجام شد، چاپ آثار اعضا در نشریات مختلف هم ­استانی و کشوری به علاوه نشست­ های هفتگی نقد و بررسی داستان که با نگاهی نو به صورت هدف مند و جدی و تحلیلی به مباحث روز داستان ایران و جهان می ­پرداخت بخشی از فعالیت ­های این جمع جوان بود. در این میان مهم ­ترین اثر و فعالیت انجمن، همان داستان هایی بود که به دستان همین جوانان خلق شده است و آرزو و انتظارم این است که هر چه سریع ­تر به زیور طبع آراسته شوند.

 

انجمن که از سال ۷۹ به نام انجمن اهل قلم تغییر نام یافته بود تا اثرگذاری بیشتری در حوزه هنر و حتی مسائل اجتماعی شهرستان داشته باشد در اوایل دهه هشتاد به یکی از تاثیر گذارترین و پررونق­ ترین انجمن های شهرستان تبدیل شد چنان که پای بسیاری به این انجمن باز شد و با برنامه ­های پیشرو و طرح مباحث مدرن و آوانگارد باعث اعتبار بیش از پیش این انجمن را فراهم آورد به طوری که این انجمن اولین انجمنی شد که با مرگ کسانی چون صادق چوبک، بزرگ علوی، احمد شاملو و منوچهر آتشی حتی پیش از دفن ایشان مراسم بزرگداشت گرفت و برگزار کرد. برگزاری سایر مراسم مانند روز خبرنگار همراه با پاسداشت تمامی نشریات هم استانی و سخنرانی چند تن از خبرنگاران و سردبیران هم ­استانی و با حضور جناب محمد دادفر با همراهی فعال ­ترین خبرنگار آن روز شهرستان علی اسماعیل­ پور و همچنین علیرضا تیموری و حمایت ­های قابل تحسین فرماندار و معاون وقت ایشان عالی ­جنابان حاج­ حسن ابراهیمی که روزی خود در انجمن اهل قلم حضور یافت و افتخار عضویت داد و عباس جمشیدی که در برابر آن همه حواشی ایجاد شده پایداری و همراهی کردند. مراسم یادبود شادروان دکتر احمد ظریف ­فرد با حضور ده ­ها چهره علمی و دانشگاهی از سراسر کشور با حمایت ­های علی عاشوری رئیس وقت دانشگاه آزاد اسلامی شهرستان و همراهی دوستانی مانند علی اسماعیل ­پور و حسن قلندری، برگزاری همایش به یادماندنی « گویش دشتی: قدمت، ظرفیت ­ها و زیبایی ­ها » همراه با تقدیر از استاد سیدکوچک هاشمی ­زاده با همکاری انجمن نگین جنوب و کمک دوستانی مانند داریوش رزمی، محمد شاکری ­مطلق، حمید زارعی، سیدغلامحسین بهرسی، غلامرضا قربانی­ مقدم، اصغر منصوری ­نسب و …، تشکیل ستاد یاد معاصر به محوریت سه جوان جویای نام محسن حاجی ­پور، حسین تیموری و شادروان حمید آل­ یوسف که منجر به برگزاری بزرگداشت­ های به یادماندنی بزرگانی چون ایرج اسدی، حاج ­علی مرادی، سیداسماعیل بهزادی و حاج سیدمحمدرضا هاشمی­ زاده شد که پیامد این بزرگداشت ­ها علاوه بر توجه بیشتر اهل شعر و نقد و مردم به آثار ایشان و چاپ مقالات بسیاری در این خصوص در قالب ویژه­نامه ­هایی به نام این عزیزان و یا نشریات هم­ استانی و همچنین زمینه حضور بسیاری از نام ­آوران هم استانی در دشتی شد که حضورشان مایه مباهات و اعتبار آن مراسم تلقی می­ شد. از دیگر برنامه ­های که با همکاری اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان برگزار شد برگزاری همایش بزرگ و سراسری « ادبیات دینی » بود که با حضور بیش از ۴۰ نفر از نویسندگان و بزرگان علم و ادب کشور انجام شد. البته در برگزاری این برنامه ­ها بسیاری به خصوص مسئولان انجمن ­های فرهنگسرای شهید شهریاری و هنرمندان عزیز هم اقلیمی نقش پررنگی داشته ­اند که در کنار عزیزانی که ذکر شد باید از کسانی چون محمدرضا اشگرف، حسن صفری، علی حیدری، ناهید جمشیدنیا، جواد زارعی، صفدر اسلام ­دوست، سیدعطاا… حسینی، علی درویشی، حسن عبدالهی، فرهاد و محمد فرامرزی، عبدالنبی و جاسم حمیداوی، محسن و رسول حاجی ­زاده، بهروز جلوه­ نسب و … یاد کنم که همراهی ­شان همیشگی بوده است. در کنار ایشان حمایت ­های همه­ جانبه جناب اکبر بردستانی و همچنین خانواده ­ام که زحمات بسیاری در اجرای برنامه­ های انجمن کشیدند و صبوری همسرم که خود یکی از اهالی انجمن بودند دینی است که تا همیشه برگردن من خواهد ماند.

 

« باری به دوش داشتی از دوردستها،

 

-باری پر از غرور و درستی-

 

باری که دسترنج کمال و کلام بود » /نادر نادرپور/

 

امروزه، دوستان جدیدی پا به انجمن گذاشته ­اند و با حمایت ­های جناب زارعی و دیگر دوستان قبلی، امور انجمن را مدیریت می ­کنند. سیدعلی اصغر آزمون، روح ­الله حاجی­ زاده، معصومه شیخیانی، فرشته گزدرازی و صدیقه نیرو از جمله کسانی هستند که در سال ­های اخیر مسئولیت انجمن را بر عهده گرفته­ اند و فعالیت انجمن را تداوم بخشیده ­اند. بنده نیز با همه دغدغه ­های زندگی و گرفتاری ­های شغلی کوشیده ­ام به عنوان یک حامی همواره در کنار ایشان باشم و ضمن کمک و حمایتی در حد توان، برایشان توفیق روزافزون مسئلت داشته باشم.

 

« ای سَرو! که با این صبح، سِّری و سَری داری

 

از سبز به سبز این­ سان، در خود، سفری داری

 

در سیر و سلوکِ سبز، ای عارفِ وقتِ خویش!

 

رقصی و چه مستانه! حالِ دگری داری » /شفیع کدکنی/

 

در دوره ­ای که مسئول فرهنگسرا و انجمن اهل قلم بودید مهم ­ترین برنامه­ هایی که برگزار کرده­ اید چه بود و آیا خاطره خاصی هم از این برنامه ­ها دارید؟

 

دوستی­ ها بهترین خاطره ­اند. بودن در جمع هنرمندان، بزرگ ­ترین موهبت زندگی من بوده است. در آمد و رفت به انجمن ­ها و فرهنگسرا و ارشاد و کتابخانه، من بهترین سرمایه ­های زندگی ­ام را که همانا دوستانی اهل ذوق و زیبایی بوده ­اند به دست آورده ­ام که هر یک از ایشان دریایی مهر و خاطره­ اند. جمعی از همین دوستان مرا به عنوان مسئول فرهنگسرا برگزیدند. مدتی بود به دلیل پاره ­ای اختلاف ­ها، انجمن­ ها عملا تعطیل شده بودند. کار به اعتراض و طومار کشیده شد. شادروان عبدالخالق خواجه ­زاده، که خدایش رحمت کناد و بسیار در مدارس و فرهنگسرا زحمت امور فرهنگی و هنری و پرورشی کشیدند، به صورت توافقی کناره ­گیری کرد. جناب بردستانی برای جلب همکاری مسئولان انجمن ­ها، پیشنهاد داد که خودشان یک نفر را برای مسئولیت فرهنگسرا به ایشان پیشنهاد دهند. دوستان هم بی آن که خود بخواهم از سر لطف توافق کردند و بنده را پیشنهاد دادند. من در آن زمان امریه ستاد اقامه نماز بودم که مسئولیت آن، هم زمان با ارشاد، به عهده جناب بردستانی بود و مکان آن هم در اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی بود. آقای بردستانی از من خواست که این مسئولیت را بپذیرم. و من هم با حمایت دوستان هنرمند و رضایت ایشان پذیرفتم و از ۱۷/۱۰/۱۳۸۲ به عنوان مسئول فرهنگسرای شهید شهریاری معرفی شدم.

 

روزگاری شد که در میخانه خدمت می­ کنم در لبـاس فقــر کار اهل دولت می­ کنم

 

فرهنگسرا یکی دو ماهی قبل از من به خانه­ ای استیجاری روبروی فرماندهی انتظامی نقل مکان کرده بود. انجمن­ ها تعطیل بودند. هنرمندان هیچ آمد و شدی به فرهنگسرا نداشتند و جز یکی دو کلاس خصوصیِ نقاشیِ هنرمند ارجمند حسن عبدالهی و خانم سیده ­اکرم جعفری هیچ کلاس و فعالیتی صورت نمی ­گرفت. انجمن نمایش به سالن ارشاد رفته بود و فرهنگسرا با آن همه رونق و شکوه و طراوت قبل به گل نشسته بود و خسته و خراب می­ نمود. باید راهی می ­جستیم. باید سه کار می­ کردم اول احیا و ایجاد رونق، دوم کسب اعتماد و اعتبار و سوم اجرا. اولین قدم البته همان واگذاری انتخاب مسئول فرهنگسرا به خود هنرمندان توسط جناب بردستانی بود تا اعتماد دوباره ایشان را جلب کند. من که آمدم دوستان نیز آرام آرام برگشتند. کم­کم انجمن ­ها شروعی دوباره یافتند. کلاس­ ها بازگشایی شدند و فرهنگسرا در مسیر فعالیت افتاد. همکار من جناب حمید ذاکری بود. خود ایشان از ارکان انجمن خوشنویسی بود. حضور ما دو تن که از جنس خود بچه­ های فرهنگسرا بودیم به بازسازی اعتماد هنرمندان کمک شایانی می ­کرد. نقش جناب بردستانی در همراهی و حمایت از بنده و انجمن ­ها در این میان بسیار تاثیرگذار بود. عید شد. صاحب­ خانه به بهانه عروسی فرزندش خانه ­اش را طلب کرد. مجبور شدیم بار و بندیلمان را بر زمین نگذاشته برداریم برویم. به کجا؟ به محل جدید و فعلی فرهنگسرا که در حال ساخت بود. مکان جدید نه در داشت نه پنجره. نه برق و نه آب و نه تلفن. بدون حفاظ و دیوار. تا تیرماه طول کشید تا به ما برق دادند و در و پنجره هایش نصب شد. در این روزها­ و شب ­ها که گذشت، هر روز غروب وسایلمان را در یک اتاقی در طبقه دوم که اکنون اتاق بسیج هنرمندان است جمع می­ کردیم تا کسی دستبرد نزند. شب­ ها جناب غلامیان و بچه­ ها تا صبح نگهبانی می ­دادند. هر صبح تا شب و شب تا به صبح فرهنگسرا بودیم و بچه ­ها عاشقانه در تکمیل فرهنگسرا و اتاق­ های انجمن ­هایشان تلاش می کردند. هر کسی کاری می ­کرد و همه به هم کمک می­ کردیم. در آماده کردن انجمن موسیقی، دوستان آستین بالا زدند و با جناب جعفری و هاشمی برای خریدن پیانو و دیگر سازها راهی شیراز شدیم. همگی اعضای انجمن ­ها مثل کارگران اما بی مزد و منت کار می کردند و وسایل و تجهیزات خریداری شده جا به ­جا می­ کردند و کمک­ کار بودند. فرهنگسرا دیگر پررونق شده بود. حجم کلاس­ ها و تعداد هنرآموزها باعث شد اتاق کم بیاوریم. در این میان تنها دغدغه من اختلاف­ دوستان تئاتری بود که از یک دیگر کینه به دل گرفته بودند و در نهایت و پس از جدلی خستگی­ آور و انرژی­ بر و ایجاد دودستگی بر سر هیچ، شبی بر من منت گذاشتند و هر چند دیر، بر سفره افطاری در منزل ما، از در آشتی بر آمدند و دوستی­ ها از نو آغاز شد و انجمن تولدی دوباره یافت.

 

هر یک از انجمن ­ها، تلاش داشت پرکارتر جلوه کند. هر یک به شکلی فعالیت­ هایش را گسترش می ­بخشید. هر یک می خواست برترین و فعال ترین باشد. در این راه همه با هم بودیم و در برنامه ­ها همه انجمن ­ها به هم کمک می­ کردند. جشنواره­ ها و همایش ­ها و نشست ­ها و جنگ ­ها و یادمان ­ها و نمایشگاه ­ها با هم و پشت سر هم برگزار می ­شد و این همه فرصت ­های بیشماری برای با هم بودن به وجود آورده بود چنان که همه اعضای یک خانواده جلوه می­ کردیم و گویی بر سر یک سفره می نشستیم. هر لحظه که می­ گذشت با حرفی و با کاری، خاطره ­ای ساخته می ­شد و اثری گذاشته می ­شد. در این میان من فقط نقش لولایی داشتم که بچه ­ها را به هم وصل می­ کرد. این با هم بودن میمون و خجسته بود. بسیاری کارها از قِبلِ همین دوستی ­ها اتفاق افتاد. من حق ندارم فعالیت انجمن ­ها را به نام خود مصادره کنم هر چند که خود مسئول و یا عضو انجمنی و حتی مسئول فرهنگسرا بوده باشم و در هر کار و هر قدم و هر فعالیت و هر خلق اثری، نقشی کم یا زیاد داشته با­شم. هر یک از کسانی که در آن روزگار عضوی از انجمنی بود در همه آن فعالیت ­ها نقشی داشته است. به فراخور توان و مسئولیت؛ کم یا زیاد. من نیز یکی از ایشان بودم. همراه و همگام ایشان. حامی کارها و هموار کننده راه­ هایشان. نقش من تنها ساختن بستری بود که در پیش ­روی دوستان بافته و گسترده بودم تا بر آن قدم بردارند؛ فضایی از جنس اعتماد و یقین، تا در آن نفس بکشند؛ محیطی پر از آرامش و نظم و امنیت و آزادی عمل تا هر کس خودش باشد و به کار و هنر خویش سرگرم بماند. بیش از هر چیز بر نظم و امنیت و بهداشت روانی محیط، هویت­ و عزت هنرمندان و استقلال انجمن ­ها و نشاط و سرزندگی آن ها اصرار ورزیدم. بایست تلاش می­ کردم فرهنگسرا به آرامش برسد. لازم بود به کمک خود بچه­ های فرهنگسرا ارزش ­های جدیدی تعریف می­ کردیم. نگاه منفی شهروندان و خانواده ­ها را بابت یک سری حرف و حدیث­ های قبلی به فرهنگسرا را بازسازی می ­کردیم. در عین حال باید از حیثیت فرهنگسرا و شرافت هنر و هنرمندان نیز دفاع می کردیم. با وجود برخی نوآوری­ ها و انجام برخی فعالیت­ ها که تا به آن روز انجامش در خورموج مشکل می­ نمود مانند اجرای برخی کنسرت ­ها هم چون کنسرت گروه شبدیز و … و یا برخی برنامه ­ها مانند مراسم صادق چوبک که خوشبختانه هیچ مشکلی پیش نیامد و با استقبال خیلی خوبی هم همراه شد. همه این فعالیت ­ها به یقین بی ­کمک تمامی همه دوستان هنرمند و اعضا انجمن­ ها به ویژه مسئولان و هیئت­ مدیره انجمن ­ها آقایان سیداحمد جعفری، نیما رضوانی و سیدمهدی هاشمی ( موسیقی )، عادل دواسری، ابراهیم شاکری ­مطلق، مهدی اشکپور، جواد زارعی، صفدر اسلام ­دوست، علیرضا دهقان، ناهید جمشیدنیا و ماندانا رضوانی ( نمایش )، محمد اشگرف، علی جاویدان، علی روستا، حسن عبدالهی، بهروز جلوه نسب و سیده اکرم جعفری ( هنرهای تجسمی )، زنده ­یاد سیدمحمدرضا هاشمی ­زاده، حسین تیموری، شادروان حمید آل یوسف، حمید زارعی، مهدی شیخیانی و فاطمه اسماعیلی ( شعر و ادب )، سید نظام ­الدین حسینی و حمید ذاکری ( خوشنویسی )، سیده اشرف­ السادات کاشفی ( انجمن قرآن )، علی­ اصغر آزمون، روح ­ا… حاجی ­زاده، محسن حاجی­ پور و زبیده تیموری و اعظم چمکوری ( انجمن اهل قلم ) و سایر دوستان و هنرمندان ارجمندی که ذکر و یادشان مکرر است، هیچ امری میسر نبود و من با تمام وجود از همگان که در این راه پر طراوت با هم، همدل و همگام بودیم و کمک کردند تا لحظاتی پرتپش، پرشور و با احساس و معنی از خویش به یادگار بگذارند و با اجرای ده ­ها برنامه و فعالیت فرهنگی و هنری در سطح شهر و شهرستان و استان زمینه شادابی مردم عزیز و علاقمندان به فرهنگ و این دیار را فراهم آوردند بی نهایت مدیون و ممنون و متشکرم.

 

« از من و بعد از من

 

برای شما / چه خواهد ماند؟

 

بارشِ بی ­پایانِ واژه­ ها، رویاها

 

راه­ ها، امیدها و آینه ­ها

 

سخت نخواهم گرفت

 

شما هم گاهی / مرا نادیده بگیرید

 

از من و بعد از من

 

برای شما / فقط نامی ساده

 

حواشیِ همین سایه ­ها خواهد ماند

 

 

حالا ببین، بپرس، جست ­و جو کن!

 

… از من برای شما چه باز خواهد ماند؟

 

جز دعای باران و آرامشِ ازل؟ » /سیدعلی صالحی/

 

به عنوان یک نویسنده و فعال فرهنگی چه کارهای نشده­ ای در دشتی وجود دارد و حال فرهنگی و هنری دشتی را چگونه می بینید؟

 

من حال کلی دشتی را مساعد و مطلوب نمی ­بینم. با تمام وجود نگران امروز و فردای دشتی ­ام. دشتی بیش از هر زمان دیگری از حضور فیزیکی و فکری نخبگانش محروم مانده است. بسیاری از کسانی که دشتی به دشتیاتی ­بودنشان مفتخر است از برخی کسان و رفتارهایشان، دل ­آزرده و دل گیرند و بسیاری از ایشان را می ­شناسم که به همین دلایل از این دیار دل­ کنده­ اند و رفته ­اند.

 

امروز دشتی بیش از همیشه دچار فقر و آسیب و اختلاف است. بدبختانه ما فقیرترین شهرستان این استانیم. در آمارهای آسیب­ های اجتماعی به سرعت در حال رکورد زنی هستیم. در سال گذشته، شهرستان، بیشترین آمار قتل و جنایتش را پس از انقلاب تجربه کرد و نام نیک خورموج با یک قاتل سریالی، لکه ­دار شد. در سال­ های اخیر، انواع و اقسام مدل­ های آسیب ­های اجتماعی حتی در روستاهای چند خانواره شهرستان به وقوع پیوسته است که گفتنش شرم ­آور است. در چهار سال اخیر، اختلاف ­های سیاسی با حذف یک چهره مردمی و مورد اعتماد عمومی و نماینده چهاره دوره متوالی مجلس در نتیجه کینه ورزی های یک طیف سیاسی، ریشه­ دارتر شد و تلاش­ های یک نماینده پرمدعا برای تغییر یک مدیر لایق به نام طیبیان و چند مدیر دیگر، موجب عمیق ­تر شدن اختلاف ­ها و برافروخته ­تر شدن کینه ­ها شد. این رقابت ­های ناصحیح، فرصت همدلی را می­ گیرد و حذف دیگری را به سنتی فرهنگی تبدیل می­ کند. از طرفی عدم وجود رهبری سیاسی و اجتماعی، به شهرستان ضربه­ زده است و نتایجش را نیز دیده ­ایم.

 

« گفتی که:

 

” آفتاب طلوعی دوباره خواهد کرد ”

 

اینک امید من، تو بگو آفتاب کو؟

 

 

دیدم امید من،/برخاست،

 

فریاد کرد و گفت:

 

” ای چشهایتان،

 

” خورشید زندگی؛

 

” خورشید از سراچۀ چشم شما شکفت

 

 

 

اما،

 

یک پنجره گشود نشد

 

یک پلک چشم نیز.

 

و راه؛

 

راهی نه جز ادامۀ اندوه

 

و خیل خوابِ خستگی و رخوت

 

افتاده روی پلک کسان چون کوه » /حمید مصدق/

 

دشتی امروز از ایجاد یک گفتمان مشترک ناتوان است. ناتوانی در انجام گفت ­و گو، زمینه خشم و نفرت را در روح و روان ساکنان فراهم آورده است. این خشم­ ها به شکل­ های گوناگونی در جامعه رخنمون یافته است؛ به شکل اختلاف­ های خانوادگی و طلاق، خیانت، دعاوی بی ­پایان آشنایان و همسایگان و افراد محلی، رفتارهای ناشایست فرهنگی، بزه­ کاری ­های اجتماعی و … که می­ توان آمارهایشان را از دادگاه­ سراغ گرفت. فضای بسته سیاسی و مذهبی، دشتی­ ها را زاهدتر و پارساتر نکرده است بلکه بدبختانه رنجورتر و افسرده­ تر کرده است. آدم ­ها را خسته ­تر و به قول دشتی­ ها تودارتر کرده است. محدودیت های متکثر فکری به معلولیت ­های جسمی، روانی و ذهنی انجامیده است. امروزه دشتی شاد نیست؛ شادمان نیست. یکی از تفریحات این مردم، رفتن به تشییع عزیزان و مراسم ختم دیگران است. بسیاری شیک ­ترین لباس­ هایشان را در عزا و عزاداری ها می ­پوشند و بلندترین خنده­ هایشان را پس از خروج از محل فاتحه­ ها سر می ­دهند. حتی مراسم عزاداری ­ها نیز در سال ­های اخیر از حیث محتوایی، تقلیل یافته است و به مرور از جنبه قدسی آن کاسته و بر جنبه های نمایشی آن افزون شده است. به همین علت است که تعداد جوانانی که در مراسم دعا، روضه و نماز حضور می ­یابند قابل مقایسه با کسانی که در مراسم سینه و یزله و … شرکت می ­کنند نیست. در یک دهه گذشته، عناصری نامربوط به عزاداری سنتی ما اضافه شده است که محلی برای رقابت ­های محله ­ای شده است. خدا بیامرزد استاد مطهری را که در بررسی ریشه­ های نفوذ خرافات و اوهام و تحریف­ ها به مدایح و مراثی، بهره ­برداری از وسایل نامقدس برای تحقق اهداف مقدس را بسیار خطرناک و موجب شیوع بسیاری از امور خلاف و متضاد با تعالیم اسلام معرفی می کند. معلم شهید درباره این عامل مخرب و آثار زیانمند آن این ­گونه توضیح و تذکر داده است:

 

« عده ای آمدند گفتند گریه بر امام حسین ثوابش آنقدر زیاد است که از هر وسیله­ ای برای این کار می شود استفاده کرد. یک حرفی را امروزی ­ها در آورده اند – در مکتب ماکیاول و امثال او – که می ­گویند هدف وسیله را مباح می کند. هدف خوب باشد وسیله­ ات هر چه باشد. این­ ها هم گفتند: ما این جا یک هدف مقدس و منزه داریم و آن گریستن بر امام حسین (ع) است. حالا این گریستن روی چه فلسفه ­ای است، کاری به آن ندارند، باید گریست. بسیار خوب، باید گریست. به چه وسیله بگریانیم؟ به هر وسیله که شد. هدف که مقدس است، وسیله هر چه شد، شد. اگر یک تعزیه های اهانت ­آور هم بسازیم درست است یا درست نیست؟ گفتند: اشکی جاری می ­شود یا جاری نمی ­شود؟ همین قدر که اشک جاری می­ شود، هر کاری کردید کردید …

 

معصیت ­کاری کنیم، به بدن مرد لباس زن بپوشانیم، عروسی قاسم درست کنیم، جعل و تحریف کنیم. گفتند: در دستگاه امام حسین این حرف­ ها مانعی ندارد. دستگاه امام حسین (ع) از دستگاه دیگران جداست. اگر این جا دروغ گفتی، بخشیده است، جعل کردی، بخشیده است، تحریف کردی، بخشیده است، شبیه­سازی کردی، بخشیده است، به تن مرد لباس زن کردی، بخشیده است، هر گناهی که این جا کردی، بخشیده است، هدف خیلی مقدس است. در نتیجه یک افرادی در این قضیه دست به جعل و تحریف زده اند که انسان تعجب می کند »[۱].

 

در چهار پنج ­سال اخیر هنگام محرم می ­بینیم درب برخی مساجد را چنان آذین می ­بینند و با انواع پرچم و بنر و چراغ­ های رنگی چراغانی می کنند که گویی فکر کرده­ اند مردم از برای دیدن آن ها به مراسم عزاداری می­ روند. به همان میزان که بر زیبایی ­های بصری آن افزوده­ ایم از معنای آن کاسته ­ایم. گردهمایی­ هیئت ­ها در تاسوعا و عاشورا در خورموج به نوعی کارناوال تبدیل شده است که جوانانی با پایکوبی، با نمایش قدرت و زور بازوانشان در حمل و تکان ابزاری بی ­معنا به نام شطه، شور آفرینی می کنند و حریف می ­طلبند، بی آن که از چشمان یکی از آن همه جمعیت اشکی در آید حال آن که با ذکر یک حسین در مصیبتی، تمام شهر به آه و فغان در آید و از سوز و گدازش تمام حسینیه میرزا بسوزد. این­ همه نمونه ­ها و نشانه ­هایی است که ما سطحی ­تر شده ­ایم. ما باید به دنبال معنا زایی باشیم و نه با معنا زدایی از داشته ­های تاریخی و قومی و فرهنگی خویش، راه زوال در پیش گیریم. شک نباید کرد آن چه این داشته ­ها را از گذر سالیان در امان نگه داشته است همان معناهاست و اگر این معناها کم­ رنگ شود از آن همه سنت اصیل و اثرگذار مذهبی و آیین­ های اعتقادی، نمایشی تهی می­ ماند که با جایگزینی نمایشی دیگر به فراموشی سپرده می­ شوند و از بین خواهد رفت. ازدیاد مجالس روضه­ خوانی خانگی شاید نوعی واکنش مردمی به جلف­ شدن عزاداری ها در حسینیه ­هاست؛ همان مردمی که از سر سادگی و خلوص قرن­ هاست به ائمه اطهار عشق و ارادات می ­ورزند و برای حسین و یارانش و دیگر امامان معصوم عزا می گیرند. من خود در برخی کارگروه ­های مرتبط شهرستان حاضر بوده ­ام که با وجودِ بیانِ این آسیب ­ها و خرافه ­ها و هشدار درباره عواقب آیین ­های خرافه ­ی بی ­مسمایِ بی ­معنیِ نو ظهور و تاثیر منفی آن بر اصالت و عظمت فرهنگ عزاداری­ های ائمه اطهار (ع)، متاسفانه برای حفظ جمعیت و یا بازتاب عملکرد و یا پرهیز از بروز ناراحتی و نقد عده ­ای، هیچ تصمیم صحیحی گرفته نمی ­شود و یا در عمل، مصوبات اجرایی نمی­ شود و یا به ذکر تذکری در همان جلسات بسنده می­ شود.

 

هر کسی را نتوان گفت که صاحب ­نظر است عشق­ بازی دگر و نفس پرستی دگر است

 

نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپید یا سیاهی ز سپیدی بشناسند بصر است

 

هر که در آتـش عشقش نبــوَد طاقتِ سوز گو به نزدیک مرو کآفتِ پروانه پر است/سعدی علیه الرحمه/

 

و بدا به روزی که مصداق و دریغا گوی آن مستزاد معروف ملک ­الشعرایی شویم که روزگاری نه چندان دیر خطاب به امثال ما سروده بود:

 

« از عوام است هر آن بد که رود بر اسلام داد از دست عوام

 

کار اسلام ز غوغای عوام است تمام داد از دست عوام

 

دل من خون شد در آرزوی فهم درست ای‌ جگر نوبت ‌توست‌

 

جان به لب آمد و نشنید کسم جان کلام داد از دست عوام

 

غم دل با که بگویم که دلم خون نکند غمم افزون نکند

 

سر فرو برد به چاه و غم دل گفت‌، امام داد از دست عوام »

 

من نگران دشتی ­ام. دشتیِ من دشتیِ ما دیگر دل­ شاد نیست. دشتی دیگر خاطره نمی­ سازد. دیگر هویت نمی ­بخشد. امروز بسیاری از خورموجی ­ها رفته ­اند و در شهرهایی ساکن شده ­اند که هیچ برتری جغرافیایی اقتصادی و یا فرهنگی نسبت به این شهر ندارد. دیگر ایرانجوانی ها و شاهینی­ ها و عقابی ­ها و آزادی ­ها و شهبازی ­ها و پاسی­ ها به محله­ هایشان و به تیم­هایشان حساسیتی نشان نمی ­دهند. خانه­ های ما دیگر هیچ نشانی از ویژگی­ های زیست ­بومی منطقه ندارد و هیچ فرقی با خانه ­های فلان شهر در همدان و آذربایجان و خراسان ندارد. در حیاط ­ها دیگر حتی نخلی کاشته نمی ­شود تا از جغرافیای خویش نشانه­ ای داشته باشیم. ما در تلاشی مضحک کوشیده ­ایم خود را به شکل دیگران بسازیم دریغا که از خویش مانده­ ایم.

 

خورموج دیگر آن شهر با آن دره ­ها و آن خاطره­ ها نیست. دیگر کسی در کنار دره انجیر عاشق نمی ­شود. دیگر کسی در کنار درۀ انجیر شعری عاشقانه نمی سراید و عاشقی با آب و آینه نجوا نمی ­کند. سالیانی است آبی به دره نمی­ رسد و درۀ انجیر خشکیده است. سنگ­ هایش را با سیمان دفن کرده ­اند و بسترش بی­ سنگ مانده است و دخترکان نیز دیگر برای کُتل­ بازی، پای بر دره نمی ­گذارند و سنگی از دره نمی­ گیرند.

 

در شهــربندِ مــهر و وفا دلبــــری نماند زیرِ کلاهِ عشق و حقیقت، سری نماند

 

صاحبدلی چو نیست، چه سود از وجودِ دل آیینه گو مباش چو اســکندری نماند

 

عشق آنچنان گداخت تنم را که بعدِ مرگ برخاک مرقدم کفِ خاکستـری نماند

 

ای بلبلِ اسیـــر، به کــنج قفس بــــساز اکنون که از برایِ تو بال و پری نماند

 

ای باغبــان بـــسوز، که در بــاغِِ خرمـی زین خشکسالِ حادثه، برگ تری نماند /ملک ­الشعراء بهار/

 

معماری زبان قدرت است[۲]. هر شهر و بلادی در تعریف با نهاد قدرت، معماری خود را معنا می­ کند. برای فهم شرایط روحی، ذهنی و فلسفی مردمانش تنها کافی است در محلات و خیابان ­ها و عمارت ­هایش سرک بکشی. هر معماری بازتابی از قدرت اقتصادی، فلسفی و ذهنیت حاکمان و مردمان آن سرزمین است. به نسبت این شکوه بزرگی است که المان ­ها و نمادها شکل می ­گیرند و هویتی را معنا می­ بخشند. نمادها اهمیت خود را در شهرسازی نشان می ­دهند. این که چرا معماری و نمادهای آن به قدرت و نوع نگرش آن باز می ­گردد، ریشه در این حقیقت دارد که با تحلیل معماری و نمادهای آن می ­توانیم ذهنیت آن جامعه را در یابیم. اگر معماری­ ما سردرگم و بی­ن ظم و آشفته است، به آن دلیل است که ذهنیت جامعه که مجموعه ­ای بزرگ ­تر از همه نهادهای قابل محاسبه است، پریشان و بی نظم و سردرگم است. کافی است سری به شلوغ ­ترین مکان و نبض بازار و اقتصاد شهرستان یعنی خیابان شهید­ مطهری خورموج بزنید و در اول و یا آخرش بایستید و به ساختمان ­های آن نگاه کنید؟ چه می­ بینید؟ تعدادی آجر و بلوکِ بر هم­ گذاشته به شکل­ ساختمان ­های ِ دو طبقۀ دهه شصتی که هیچ نظم و انضباط و هماهنگی و هارمونی در ساختنشان رعایت نشده است و به جای جلا دادن به چشم و صفا دادن به روح، نگاهت را خسته و وجودت را دل ­زده می­ کند. آن چه می ­بینی، تعدادی ساختمان است که حتی نما ندارند و قریب چهل سال است نیمه ­کاره رها شده­ اند. در تمام این خیابان، دو ساختمان و چند مغازۀ هم­ شکل و هم ­اندازه نمی ­بینید. چند مغازه نمی­ بینید که در کف و سقف و اندازه، همسان و همانند باشند و از الگو و ابعاد و شکل و لگاریتم معماری معنا داری تبعیت کرده باشد. ساختار این خیابان به سان ساختار انباری درهم ­برهم است که هر چه در آن بگردی کمتر می ­یابی و تنت را خسته و اعصابت را خراب ­تر می­ کند. خیابانی که خود هویت ندارد نمی ­تواند هویت ببخشد و خاطره نمی ­سازد. این ساختمان­ ها، بازتاب ذهنیت­ های ما شهروندان همین شهر است؛ بی ­نظم و مغشوش و مضطرب و بی­ معنی. شهر و خیابان­ و کوچه­ هایی که خاطره نمی­ سازد به یقین قادر نخواهد بود عامل ماندگاری شهروندان در آن شهر شود. همان گونه که ما خود گزاره­ های بسیاری از زبان همشهریان می شنویم که مگر این جا هم شد جا و خورموج و یا دشتی به درد نمی­ خورد و جای زندگی نیست و … چنان که بسیاری حتی اگر قادر به ترک دیار نمی باشند به شکلی زبانی درون خود را فاش می ­سازند. چنین است که به جرات هیچ شهر و شهرستانی به اندازه خورموج و دشتی مهاجر به سایر شهرها ندارد و در هر جای این استان که پا بگذاری ردی و محله ای به نام دشتی ­ها و خورموجی ­ها می بینی که نه از شهر و دیارشان بلکه از خود گریخته ­اند شاید که هویتی و آرامشی و انضباطی درونیِ دوباره ­ای بیابند که صد البته ره به ترکستان برده­ اند.

 

معماری و نمادهای یک شهر و منطقه به قدرت و نوع نگرش آن بر می گردد. آخرین سازه ماندگاری که در این شهر ساخته شده است مربوط به ۱۳۰۶ ه.ق و یک مکان مذهبی به نام حسینیه میرزا است. پیش از آن، مسجد و پیش ­تر به دستان محمدخان، قلعه بزرگش به سال ۱۲۶۴ ه.ق بنا شده است. حدود یک قرن و نیم است که نتوانسته ­ایم اثری هویت ­بخش، در این شهر بنا کنیم که قابلیت نماد شدن داشته باشد. این همه اداره و مدرسه و سازه ساخته­ ایم اما هیچکدام به نمادی هویت ­آفرین تبدیل نگشته ­اند. نمادها می­ توانند معنای روشنی به زندگی ما بدهند. دریغا که ما از آن غفلت ورزیده ­ایم. ما نتوانسته ­ایم به سان محمدخان، هویت ­آفرین باشیم. نه میرزاجعفرخان و نه جمال­ خان و نه هیچ ­یک از برادران حاکمش، نتوانستند چنان کنند که او کرد. جمال ­خان با آن که خانی به مراتب قدرتمندتر و ثروتمندتر بود و حاکمیت طولانی­ تری داشت اما نتوانست چون محمدخان آثاری بیافریند و خود بر همان جایگه نشست که محمدخان ساخته و پرداخته بود. درست همانگونه که ساختن تخت ­جمشید از داریوش­ شاهی بر می­آید نه از شاهان بی ­مقدار قجری بر باد دهنده ملک و مملکت و دگر مفلسانی چون آن ها، ساختن نامی ­نیک از دشتی از روح بلند و رویاهای بزرگ ­مردی به نام محمدخان حکایت می ­کند که دشتی و دشتیاتی را بزرگ و با عظمت می­ خواست و می­ساخت.

 

آب­ هایـی که روی کار آمد سـبب آبــروی استـاد است

 

دشتــی آباد کرده ­ام نامش که ز دشتیش اصل و بنیاد است/ دشتی در ذکر تاریخ ساختن قنات خورموج به سال ۱۲۶۵ه.ق/

 

مدعای سخن، یکی همان قلعه عظیمی بود که در آن روزگار در این شهر بنا کرد که چیزی از ارگ کریم ­خانی و کاخ گلستانی کم نداشت. همان­ هایی که در سالیان گذشته قدرش را ندانسته و اندک داشته ­هایمان را به بیل لودر سپردیم. عکس های تخریب همان قلعه نشان می ­دهد تنها کاری که مردم این دیار در آن روزِ نامبارکِ تاریخیِ تخریبِ تاریخ شان انجام داده اند تا برای همیشه نشانی از ناپایداری و رسوایی خود را برای آیندگان بر جای بگذارند گرفتن چند عکس یادگاری بوده است. این همه می ­تواند نشانه ­های آشکاری از ضعف و زوال باشد. از آن روزگار تا به امروز، دشتی مداوم کوچک و کوچک ­تر و ضعیف ­تر شده است. ما بایست ریشه­ های ضعف خود را شناسایی کنیم. بزرگ­ بودن و بزرگی کردن­­، ضرورت­ هایی دارد. یکی از مهم ­ترین آن ها، تقویت هویت معنوی و مادی و کرامت اخلاقی رسالت شهروندی است. تقویت هویت، به زندگی ما معنا و مفهوم می ­بخشد. ما باید دشتیاتی بودن را به ارزشی ذاتی و مایه­ و عاملی برای عزت و افتخار شهروندان تبدیل کنیم. خیلی از ماها در برابر غیر حاضر به دشتی ­خواندن خود نیستیم. گاهی اوقات خیلی از ما دشتی بودن را متاسفانه مایه شرمساری خویش می­ پنداریم. در سالیان گذشته، ما به نوعی خود تخریبی دست زده ­ایم. از بین بردن هر وجه هویتی خویش تیشه ­ای بر ریشه ­ای است که از اعصار کهن تا به امروز پایدار مانده است. ما با برخی کارها و رفتارها به دشتی ضربه زده ایم. دشتی امروز دیگر آن دشتی بزرگ گذشته نیست. برای بزرگ­ کردن دشتی باید نگاهی نو راهی نو مقصدی نو جستجو کنیم. راهی جز پروراندن رویاهای بزرگ و فکرهای بزرگ نیست. تنها کسی می­ تواند قلعه­ای شاهانه بسازد که خود را چون شاه ببیند؛ همانی که خطاب به فرهاد میرزا والی فارس « نصیرالملک [ حاکم بوشهر ] را یکی از حاشینه­ نشینان مجلس چاکر[۳] » می­ خواند و تنها کسی می­ تواند تخت جمشید جایی بسازد که خود را شاه ­شاهان و شاه جهان بخواند:

 

« (۱) من دایوش شاه بزرگ شاه شاهان شاه در پارس شاه کشورها … (۶) گوید داریوش شاه این هایند کشورهایی که مرا پیش آمدند به خواست اهورامزدا منشان شاهم پارس خوزستان بابل آشور عربستان ( اردن و فلسطین ) مصر آن ها که در دریای اژه ­اند لودیه یونان ماد ارمنستان کاپادوکیه خراسان زرنگ ( زرنج، سیستان ) هری ( هرات ) خوارزم بلخ سغد گندارا سرزمین سکا تته گوش ( صدگاو – پنجاب ) رخج مکران (بر روی هم ۲۳ کشور ) »[۴].

 

دشتی دیار من است. جان من است. هویت من است. گذشته و آینده من است. زادگاه و آرامگاه من است. قصد من از این گفته ­ها، بد گفتن از معشوقی ازلی نیست. از دل ­نگرانی است. از جسم و جان آن است. آن چه می­ گویم از دردی است که بر جانم افتاده است و به قول صادق هدایت « روحم را آهسته در انزوا می­ خورد ».

 

دشتی امروز صفا ندارد. به قول جناب بهزادی کتش از کپر خالی است. خانه ­هایش از عشق. دل­ هایش از محبت. خیابان هایش از نظم از هویت از زیبایی. دشتی امروز هویت­ بخش و هویت ­ساز نیست و همه ما فرزندان امروز دشتی­، وظیفه داریم سهم خود را در باز آفرینی هویتِ کم ­رنگ ­شدۀ خویش ادا کنیم.

 

دشتی بر مدار توسعه و پیشرفت نیست. خاکش بر باد است و بیرمی از زور بیل ­ها و هراس مَنتیل­ ها بیمار. شیرینه بی­ درخت غمبار است و بستر شیرینش بی ­آب.

 

دشتی امروز و بیش از گذشته به خود باوری نیاز دارد. به خود شکوفایی. به اعتماد و اطمینان به خودش. راهی جز این نیست. این را می­ شود به تمام ایرانی ­ها و حتی همه انسان­ ها در هر مکان و زمانی نسبت داد.

 

به قول دکتر سریع القلم « ظرفیت ­های فردی، که بتواند به اندیشه مستقل منجر شود، در جامعه ایرانی ضعیف بوده است ». بنا به عقیده این استاد دانشگاه شهید بهشتی، در چنین جامعه ­ای « جو پذیری مستعد می­ شود ». در جامعه ­ای که افراد تحت تاثیر جو قرار دارند نوعی اقتدار گرایی شکل می ­گیرد که باورمندی را از فرد سلب می­ کند. فرصت رقابت را برای بهتر بودن؛ برتر بودن و پیشروی را از افراد می ­گیرد. چون همه در یک خط، در یک صف قرار می­ گیرند اراده­ ای برای پیشرفت و تعالی و ترقی و موفقیت شکل نمی­ گیرد. رشد و بالندگی به وجود نمی­ آید و توسعه اتفاق نمی افتد[۵].

 

پویش بیرمی فارغ از هر چه شود و هر چه به دست آورد امر میمون و مبارکی است. خجسته و امید بخش است. نقطه عطفی است در تاریخ این دیار که باید پاسش داشت و از آن الگویی برای باهم بودن و تمرین مشارکت و مسئولیت ­پذیری شهروندی ساخت.

 

وقتی افراد جامعه امیدوار باشند همه ظرفیت ­­های فردی و ظرفیت­ های جامعه رشد می­­کند و نیز بستر مشارکت اجتماعی در آن جامعه شکل می­ گیرد و افزایش می­­ یابد. در همه­ جای دنیا مشارکت موتور محرکه جامعه است. در مشارکت اعتماد هم است. با وجود این دو مولفه، سرمایه اجتماعی هم به طور طبیعی بالاتر خواهد بود. این ها نسبت مستقیم با هم دارند؛ در جامعه­­ ای که سرمایه اجتماعی بالا باشد، به طور حتم امید به آینده بیشتر خواهد بود. چه سرمایه ­­گذاری بیشتر از این که ما بتوانیم امید را در جامعه افزایش بدهیم. در جامعه ­­ای که امید نباشد افسردگی، هرج و مرج، بی­ تفاوتی است. در آن جامعه نشاط نیست. البته عکس این هم است جامعه ­­ای که امیدوار است، نشاط و رضایت بالاتری دارد. ابعاد سلامت، چه روانی و چه اجتماعی بالاتر خواهد بود[۶].

 

« من برای مردم خود

 

آرزوهای روشنی داشته ­ام:

 

خرسندی خانه

 

گفت ­و گوی امید

 

دعای داشتن

 

دلالت به سادگی،

 

و چیزهایی ساده­ تر

 

از قبیل همین هوای خوش …!»

 

تنها راه برون رفت از این وضعیت و ایجاد جامعه ­ای امید آفرین، توجه به آموزش و تربیت افراد و انجام کارهای فرهنگی، هنری و اجتماعی است. کار پرهزینه و طاقت ­فرسایی است. اما شدنی است. معتقدم بزرگ ­ترین مشکل و ضرورت شنبه و کاکی و دشتی و شاید تمام ایران، اصلاح رفتارهای اجتماعی است. ذهنیت ­های منفی که تمام وجود ما را فراگرفته است ما را از تلاش برای بهتر بودن باز می ­دارد. شعارهای آشنای « توسعه سیاسی »، « ما می­ توانیم » و « تدبیر و امید » ( فارغ از کیفیت اجرا و میزان تحققشان ) در تقابل با انگاره­ های بازدارنده ذهنی ریشه ­دار ایرانی انتخاب و محور پیروزی دولت­ ها واقع شده ­اند. این مهم در همه ­جای کشور دیده می ­شود و دشتی هم استثنا نیست. ما مجبور به ارتقا شاخص­ های اجتماعی و فرهنگی و تعالی شخصیتی هستیم. تنها از این طریق است که می ­توان امیدوار بود جامعه به مدنیت برسد و از راه مدنیت به پرسش گری و پاسخ گویی، به مسئولیت ­پذیری و مشارکت دست یافت. به باورمندی و امید. به این که برای پیشرفت و ترقی و توسعه یک جامعه، هر فرد می بایست نقش خودش را ایفا کند؛ نقش خاص خودش را.

 

در چنین فضا و چنین محیط و چنان جامعه ­ای، هنر وظیفه­ خطیری دارد. هنر دریچه ­ای است برای تنفس. وسیله ­ای است تسلی ­بخش و آرام­ کننده و تسکین دهنده. عاملی آگاهی ­دهنده و آزادی ­بخش. در دشتی که در این زمانه به نوعی بی ­نظمی فکری و روانی و اجتماعی دچار گشته است و عوام­ گرایی، رواجی دو چندان یافته است و نه فیلسوفی دارد که تولید اندیشه کند و نه جامعه­ شناسانی که به شناخت و اصلاح رفتارهای اجتماعی دست بزنند و جامه ­ای نو بر این جامعه کهنه کنند؛ هنر تنها راهی است که می ­تواند در مقام امید و آفتاب، نور و زندگی بیافریند.

 

به قول ژان­ پل­ سارتر، نویسنده و فیلسوف مشهور فرانسوی، ادبیات و [ هنر ] ناگزیر است که سرنوشت خود را به واقعیت ضرورت، تغییر دهد و به دگرگون کردن این جهان پیوند زند. به قول ایشان، که جوهر ادبیات را تعهد می ‌دانست، هنر و ادبیات امری متعهد است که در قبال جامعه مسئولیت دارد.

 

بزرگ علوی نیز در انتقاد بر سخنرانیِ علی ­اصغر حکمت، در نخستین کنگرۀ نویسندگان، درباره « وظیفۀ هنرمند » اظهار داشته است: « نویسندگان رهبران قوم­ اند و باید بدانند چه ­طور و چگونه جامعه را رهبری نمایند ».

 

در کلام سارتر، ادبیات متعهد، ارتباط تنگاتنگی با متعهد بودن نویسنده دارد و از سوی دیگر با ساختن جهانی نو و جدید. آفرینش هنری برای سارتر همان آزادی است در انتخاب شرایطِ بودنِ انسان در وضعیت ‌های انتخاب نشده و ضروری و اجتماعی و تاریخی او. بر این اساس ادبیات و هنر کارکردی اجتماعی دارد و می­ بایست جهانی نوین را به وجود آورند[۷].

 

جهان نوین ارزش­ های نوین طلب می ­کند. نقش هنر و کارکردهای آن در جایی مثل دشتی، امروزه پیش و بیش از همیشه اهمیت دارد. هنر می تواند به کمک دشتی و آینده ­اش بشتابد و در برون ­رفت از وضعیت فعلی، نقشی اساسی ایفا کند؛ نقشی اصلاح ­طلبانه، تحول ­خواهانه­ و توسعه گرایانه.

 

برای این منظور هنرمندان وظیفه­ای مضاعف و متعالی می­ یابند. آن ها از یک سو می ­بایست با به دنبال لذت­ آفرینی ناشی از رویارویی مخاطبان با تولیدات هنری ارزشمند باشند تا انسان ­های این دیار فارغ از تنگناهای زندگی ­شان، فرصتی برای بودن بیایند و به شور و شکفتن برسند. هنرمندان باید بکوشند با تولیدات فاخرتر و اثرگذارتر، از مخاطبانشان، انسان های شادتر و بانشاط ­تری بسازند. از طرفی هنرمندان این دیار باید بکوشند با ارتقا محتوایی و تکثر معنایی، به زندگی افراد جامعه، عمق و معناهایی جدید و تازه ببخشند. آن ها باید بکوشند سطح فکری و زندگی دشتی ­ها را ارتقا بخشند تا ساکنان این دیار، به درک بهتر و والاتر و زیباشناسانه ­تری از جهان و عالم هستی برسند.

 

این چنین است که آدم­ های ارتقا یافته، از حالت­ منفعل به پویا تحول می یابند و از موجودی مصرف­ گرا به انسان های مولد تبدیل می ­شوند تا محیطی جذاب و پرنشاط و اجتماعی پرسش گر و خردمند و مسئولیت­ پذیر برای زیست­ بوم خود خلق و تربیت کنند. کاری که محمدخان به عنوان حاکمی هنرمند در دوره خود، موفق به انجامش شد و زمینه سرافرازی و سرآمدی دشتی و دشتیاتی را فراهم آورد و تاریخی رقم زد که تاکنون تکرار نشده است؛ تاریخی که بدون شک، بدون نگاه خردمندانه و توسعه­ مدارانه آن شاعر حاکم، امکانی برای ظهور و بروز نمی ­یافت.

 

بدون شک، هنر در این وادی و در این دیارِ بسته و خسته، خواسته و ناخواسته چنین نقشی تاریخی و تاثیر گذار بر عهده گرفته است و مردمان این منطقه، دل خوش به شنیدن شعری و شروه ­ای، دیدن تئاتری، نمایشگاهی و اتفاق­ هایی از این دست هستند تا با آن لحظه ­ای را به آرامش بگذرانند. اما این آرامش تنها زمانی میسر خواهد بود که از یک ­سو چنین اتفاق­ هایی مداوم تکرار شود که خوشبختانه با تلاش ­های هنرمندان این دیار و تلاش­ های جناب زارعی، تا حدودی صورت پذیرفته ­است اما برای ارتقا معنایی و محتوایی، نیازمند بازنگری اساسی در کارکردهای هنری هنرمندان هم­ اقلیمی هستیم چرا که تولیدات هنرمندان شهرستان جز در مواردی معدود، فاقد ارزش ­های زیباشناسانه هنری می­ باشد. به همین دلیل نتوانسته­ اند زمینه رشد شاخص ­های فکری مخاطبان و مردم دشتی را فراهم آورند.

 

هنرمندان ما برای انجام کارآمد و اثربخش تکلیفِ تاریخیِ خویش، ناگزیر می ­بایست به آثار خود عمق و معنایِ عمیق ­تر و تازه ­تری بخشند و این جز از راه مطالعه، تجربه، تعقل و تفکر به دست نخواهد آمد. در غیر این ­صورت، هنر، به ابزاری برای سرگرمی تقلیل می ­یابد و از ایجاد بستری برای تحولات بنیادین فکری و فرهنگی و نهاد سازی نوین اجتماعی ناتوان می ­ماند. آن ها باید با آثارشان جامعه­ ای جدید با ارزش­ های جدید، نگرش ­های تازه و شیوه­ های نوین هم­ زیستی بیافرینند. تنها در این صورت است که دشتی، از بن بست ­هایی که در آن گرفتار آمده است رهایی خواهد یافت و راه توسعه و تعالی را خواهد پیمود. راهی که از مسیر هنروری، مسئولیت­ پذیری، قانون مداری، مشارکت، حقیقت ­جویی، گفت ­و گو، دیگر دوستی و ارزش­ آفرینی به دست خواهد بود.

 

« جهان را به شاعران بسپارید

 

مطمئن باشید

کلمات را بیدار می ­کنند

و در کرت ­ها گل و گندم می ­کارند

 

جهان را به شاعران بسپارید

بیابان و باران

هر دو خوشحال می ­شوند

هر دو جوانه می ­زنند

از سرانگشت کودکان دبستانی

 

جهان را به شاعران بسپارید

مطمئن باشید سربازان ترانه می­ خوانند و

عاشق می­ شوند

و تفنگ ­ها سر بر قبضه می ­گذارند و

بیدار نمی­ شوند

 

جهان را به شاعران بسپارید

دیوارها فرو می ­ریزند و

مرزها رنگ می ­بازند

درختان به خیابان می ­آیند

در صف اتوبوس به شکوفه می ­نشینند

و پرندگان سوار می ­شوند و

به همه­ ی همشهریان

تخمه­ ی آفتابگردان تعارف می ­کنند

 

مگر همین را نمی­ خواستید؟

پس چرا بیهوده معطل مانده­ اید؟

از تامل و تردید دست بردارید

و جهان را به شاعران بسپارید

 

این قافیه های سرگردان

اگر سر از صندوق ها در نیاورند

پیر می شوند و پرنده نمی ­شوند

و جهان بی پرنده

جهنمی است که فقط شلیک می­ کند » /گروس عبدالملکیان/

 

سخنی اگر باقی مانده بفرمایید؟

 

گر خاطرِ شریفت رنجیده شد ز حافظ بازآ که توبه کردیم از گفته و شنیده

 

بس شُــکر بازگویم در بندگی خواجه گر اوفتد به دستم آن میوه­ ی رسیده

 

… باقی

 

بقایتان.

 

[۱] – مجموعه آثار متفکر شهید استاد مرتضی مطهری،ج ۱۷،صفحات ۹۰و۹۱

 

[۲] – زاهد، فیاض، نمادها، رمز و راز هویت شهری، روزنامه شرق، یکشنبه ۸/۲/۹۸، سال ۱۶، شماره۳۴۱۳

 

[۳] – سعیدی­نیا، حبیب­الله، تاریخ تحولات سیاسی اجتماعی دشتی در دوران قاجار و پهلوی، موعود اسلام، چاپ اول، ۱۳۸۳، ص ۱۱۵٫

 

[۴] – سنگنبشتۀ داریوش بزرگ در بغستان(بیستون) ترجمه ع. شاپور شهبازی، ستون یکم سطور اول و ششم به نقل از جغرافیای اداری ایران باستان ترجمه و گردآوری همایون سنعتی­زاده، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، تهران،دوم، ۱۳۸۸٫

 

[۵] – از مصاحبه سایت خبری خلیج­فارس با اینجانب به عنوان بخشدار شنبه و طسوج در فروردین ۹۵ که به صلاحدید ایشان تاکنون منتشر نشده است.

 

[۶] – مصاحبه با موسوی چلک، رئیس انجمن مددکاری اجتماعی ایران https://www.iribnews.ir/fa/news/2050646

 

[۷]. صیادیان، انسیه، زیبایی شناسی از منظر اندیشه ژان پل سارتر، اعتماد

 

 

ديدگاه بسته شد.

آخرين اخبار
پر بحث ترين
آیین‌‎نامه سی و ششمین جشنواره بین‌المللی فیلم کوتاه تهران
جدول کلاس های انجمن سینمای جوانان استان بوشهر در فصل تابستان
محل كد آمار